پیام آذری - تبریز- شهید مهدی دوستی، جوانی آرام، مؤمن و خانوادهدوست بود که با آرزوهای ساده جوانی راهی خدمت شد و در نهایت با ایثار و شهادت، نامش در دل مردم و خانوادهاش جاودانه ماند.
دریافت 6 MB
خبر گزاری مهر، گروه استان ها، زهرا ژرفی مهر: بعضی خانهها فقط یک نشانی در کوچه و خیابان ندارند؛ بعضی خانهها را باید در آسمان جستوجو کرد. خانه سرباز شهید «مهدی دوستی اسکندر» از همان خانههاست؛ خانهای که عطر جوانی، نجابت، غیرت و دلدادگی به اهلبیت(ع) در آن پیچیده و از دل روزهای ساده یک خانواده، به افق بلند شهادت رسیده است. در این خانه، نام مهدی فقط نام یک فرزند نیست؛ روایت پسری است آرام و سربهزیر که مردانه ایستاد و در مکتب سرخ شهادت جاودانه شد.
شهادت برای بسیاری واژهای بزرگ و دور است، اما در خانه شهید دوستی، با خاطرات روزمره گره خورده؛ با بدرقههای پدرانه، دلواپسیهای مادرانه، تماسهای هرروزه، شوق تشکیل خانواده، خرید عطر و گوشی و حتی سفارش ساده خرید انگشتر؛ همین جزئیات صمیمی، مهدی را به چهرهای ملموس و دوستداشتنی بدل میکند؛ جوانی که هم شوق زندگی داشت و هم آماده پرکشیدن بود.
روایت زندگی و شهادت جوانانی چون مهدی دوستی نشان میدهد راه ایثار بسته نشده و مکتب شهادت همچنان زنده است. این گزارش، روایت حضور در خانه شهیدی است که پدر و مادرش با بغض، صبوری و افتخار از وی میگویند؛ از سربازی که از مشهد تا مرز، از بسیج تا جبهه خدمت و از خاک تا افلاک، راه خود را پیدا کرد.
همراه با بانوان رسانه راهی خانه شهید میشویم. از همان ابتدای مسیر، شهر در نگاه ما معنای دیگری پیدا میکند؛ شهری زنده و ایستاده که حیاتش را مدیون خون فرزندانی است که رفتند تا زندگی در کوچههایش جاری بماند. در طول راه سخن از دیدارهای قبلی و خانههای شهداست.
داخل کوچه میشویم تا پلاک خانه را پیدا کنیم؛ بچهها مشغول بازیاند و پسر بچهای زودتر از همه سلام میکند. نخست متوجه نمیشویم وی برادر شهید است، اما چند لحظه بعد دوباره سلامی میدهد، اسباببازیاش را برمیدارد و به جمع دوستانش بازمیگردد. انگار از همان کودکی آموخته است که میهمانان برادر شهیدش را چگونه حرمت بگذارد.
در میانه کوچه، بنر «سرباز شهید مهدی دوستی اسکندر» خودنمایی میکند و بیآنکه در پیچوخم کوچهها معطل بمانیم، مسیر خانه را نشان میدهد. گویی نشانی این خانه، پیش از پلاک و در و دیوار، با نام مهدی آشکار میشود.
در خانه، سکوت با یاد مهدی شکسته میشود. پدر و مادر، با همان صداقت و سادگی، از فرزندشان میگویند و با آمدن نام مهدی، خانه یکباره پر از خاطره میشود.

از نجابت کودکی تا مسئولیتپذیری جوانی
پری دستوری مادر شهید در گفتگو با خبرنگار مهر، میگوید: این خانه، خانهای است که در آن دلتنگی و افتخار، دست در دست هم دادهاند. از همان لحظه ورود، میشد فهمید مهدی تنها یک فرزند برای خانوادهاش نبود، بلکه تکیهگاه عاطفی خانه بود؛ جوانی که هم در زندگی روزمره کنار پدر و مادر بود و هم در مسیر اعتقاد، قدمهایی بزرگ برداشته بود. در روایت پدر و مادر، مهدی جوانی آرام، باحیا، مؤمن و بسیار خانوادهدوست تصویر میشود؛ پسری که انگار از همان ابتدا تعلقش به این دنیا کمتر از دیگران بود.
مادر شهید، «پری دستوری»، از همان سالهای کودکی پسرش میگوید؛ از نجابت کمنظیرش، از سربهزیریاش و از خصلتهایی که از او نوجوانی متفاوت ساخته بود.
وی میگوید: در کودکی و نوجوانی طوری بود که سرش را بلند نمیکرد. خیلی آرام و باحیا بود. تا هشت، نه سالگی پدرش او را به مدرسه میبرد، اما بعد خودش گفت من دیگر بزرگ شدهام و خودم میروم. همین روحیه استقلال، در کنار ادب و متانت، از مهدی شخصیتی ساخته بود که هر کس وی را میدید، از وقار و نجابتش سخن میگفت.
مادر ادامه میدهد: تا دبیرستان که رسید، خودش پیگیر کارهایش بود. علاقهاش به بسیج هم از همان سالها جدی شد. اجازه گرفت و ثبتنام کرد. به گفته خانواده، مهدی پیش از سربازی نیز به فضای معنوی و مذهبی دلبستگی عمیقی داشت و حضور در مسجد، بسیج و برنامههای مذهبی بخشی جدانشدنی از زندگی او بود.
او فقط اهل عبادت و معنویت نبود؛ در زندگی روزمره هم پسری مسئولیتپذیر بود.

شوق زندگی، انتخاب مرز
در ادامه اصغر دوستی پدر شهید در گفتگو با خبرنگار مهر میگوید: مهدی برای زندگیاش برنامه داشت. گواهینامهاش را میخواست بگیرد و میگفت میخواهم زودتر تشکیل خانواده بدهم.
شوق ازدواج و آرزوی داشتن ماشین، از جمله آرزوهای ساده و شیرین جوانی او بود؛ آرزوهایی زمینی که نشان میداد شهدا هم از دل همین زندگی برخاستهاند، با همین خواستههای معمول، اما وقتی پای تکلیف و دفاع از میهن به میان آمده، از همه چیز گذشتهاند.
پدرش میگوید: مهدی عصرها سر کار میرفت و تا نیمههای شب در ساندویچفروشیای در ولیعصر کار میکرد. با این حال، خستگی مانع محبتش به خانواده نمیشد.
اصغر دوستی با بغضی فروخورده میگوید: ساعت ۱۲ شب از سر کار برمیگشت، اما باز منتظر من میماند تا با هم شام بخوریم.
این چند جمله کوتاه، شاید از هر توصیف دیگری گویاتر باشد؛ مهدی در اوج جوانی، هم به فکر کار و آینده بود و هم دلش در خانه و کنار پدر و مادرش میتپید.

تاریخ اعزام مهدی، یکم شهریور ۱۴۰۴ بود. او پس از طی مراحل لازم، برای خدمت سربازی اعزام شد و در لشکر ۳۱ عاشورا خدمت کرد.
پدرش میگوید: خواستم برای انتقال خدمتش برای تبریز اقدام کنم، اما خودش نخواست. گفت مرز بهتر است. همین انتخاب، گویای روحیهای است که آسایش را برای خود نمیخواست و حضور در منطقه حساستر را ترجیح میداد. سرانجام محل خدمتش پیرانشهر شد؛ منطقهای مرزی که مأموریت در آن، هم مسئولیت بیشتری میطلبید و هم خطر بیشتری در پی داشت.
آخرین بدرقه، برای پدر حال و هوای دیگری داشت. خودش تعریف میکند: آخرین بار دلم طور دیگری بود. خودم بردمش. در راه رفتیم بازار پیرانشهر؛ عطر خواست، برایش گرفتیم. گوشی هم برایش خریده بودم؛ آخرین باری بود که میرفت.
این تصویر، یکی از ماندگارترین قابهای زندگی مهدی است؛ جوانی که با عطر و گوشی و امید و آرزوی آینده، راهی خدمت میشود، بیآنکه خانواده بدانند این آخرین رفتن اوست.

تماسهای منظم، خبر ناگهانی
پدر میگوید: هر روز زنگ میزد. ساعت مشخصی داشت. همیشه اول حالم را میپرسید، چون کمرم درد میکرد. این تماسهای منظم، امروز برای خانواده تبدیل به گنجینهای از حسرت و شیرینی شده است.
مادر نیز از آخرین تماسها یاد میکند و میگوید: دوشنبه بود که آخرین بار زنگ زد. اصلاً از ذهنم نمیگذشت چنین اتفاقی بیفتد. آن روز گفت مادر، کمی پول دارم، برو انگشتر بگیر. این جمله ساده، امروز برای مادر معنایی دوچندان دارد؛ گویی مهدی در میانه شوق ازدواج، آخرین نشانههای دلبستگیاش به زندگی را با مادر در میان گذاشته بود.
به عید نوروز نزدیک میشدند و دلتنگی خانواده برای دیدار مهدی بیشتر شده بود. قرار داشتند به دیدنش بروند، اما چهارشنبهسوری و شرایط موجود، مانع این سفر شد. پدر میگوید: دلمان بهشدت گرفته بود. میخواستیم برویم، اما نشد.
صبح فردای چهارشنبهسوری، حوالی ساعت ۱۰:۳۰، تلفنی همه چیز را تغییر داد. مردی پشت خط خبر داد که ترکش به پای مهدی خورده است. پدر میگوید: ندانستم چطور رفتم. مسیر را کوتاه کردم. اصلاً نمیفهمیدم چه میشود.
اما ماجرا فراتر از یک جراحت ساده بود. پهپاد دشمن، صحنه را به خون کشیده بود و مهدی را به بیمارستان شهر نقده منتقل کرده بودند. خانواده وقتی رسیدند که او تازه از اتاق عمل بیرون آمده بود.
پدر با صدایی آمیخته به بغض میگوید: داخل شدیم. مهدی بیهوش بود. سرش را بسته بودند.
مادر نیز میگوید: روی تخت بیمارستان، عیناً همان چیزی بود که در خواب دیده بودم. او شب حادثه خوابی دیده بود که صبح، تعبیر تلخش را در بیمارستان پیش چشم خود یافت.
لحظههای بعد، سختترین لحظههای عمر پدر و مادر بود؛ زمانی که پزشکان خبر دادند مهدی دچار مرگ مغزی شده است.
پدر میگوید: امیدوار بودیم خوب شود، اما گفتند مهدی مرگ مغزی شده. گفتند بیایید اعضای او را اهدا کنید. خانواده، با ایمانی استوار، به اهدای اعضای پیکر فرزندشان رضایت دادند.
پدر میگوید: با جان دل اهدا کردیم. این تصمیم، امتداد همان روحیه ایثار بود که در زندگی مهدی جریان داشت؛ حتی پس از شهادت نیز جسمش مایه نجات و حیات دیگران شد.
خانواده هنوز با حسرت از آن لحظات یاد میکنند. پدر میگوید: دلم میخواست بدانم قلب پسرم در سینه چه کسی میتپد.
جملهای کوتاه، اما سرشار از عمق عاطفه؛ پدری که فرزندش را از دست داده، اما دلش خوش است که شاید قلب مهدی هنوز در بدن انسانی دیگر، زندگی را ادامه میدهد.
سرانجام، با وجود تلاشها، قلب مهدی ایستاد. پدر روایت میکند: قبل از ارومیه قلبش ایستاد، شوک دادند. سه ساعت ماند، اما رفت. آن فاصله کوتاه، برای خانواده انگار به اندازه سالها گذشته است.
پدر میگوید: در سالن دراز کشیده بودم. در خواب میدان ساعت و تشییع جنازه را دیدم. دیدم با تریلر شهیدان را میبرند و وادی رحمت را دیدم. ناگهان از خواب بیدار شدم. به یک ساعت نکشید که مهدی پر کشید.

وداع در نقده؛ پرواز در آغوش مادر
تاریخ زخمی شدن او ۲۶ اسفند بود و در یکم فروردین ۱۴۰۵ به شهادت رسید. پیکر مطهرش نیز در ششم فروردین به خاک سپرده شد. تشییع او در نقده، برای خانواده صحنهای فراموشنشدنی بود.
پدر با قدردانی از مردم آن شهر میگوید: در تشییع جنازه شهید در نقده، مردمان مهربان بودند. همیشه یادم هست چقدر بچهام را زیبا تشییع کردند.
به گفته وی، خانواده در منزلی در نقده ماندند و از شب تا صبح کنار پیکر فرزندشان بیدار ماندند؛ وداعی سنگین، اما سرشار از افتخاربود.
مادر شهید با لحنی آرام و پرصلابت میگوید: مهدی پسرم روزه بود. من به او گفتم بدون نماز که روزه نمیشود. گفت نماز هم میخوانم مادر، انگار خدا تصمیم گرفته بود مهدی را این گونه با خود آشتی دهد تا راه آسمان را پیدا کند؛ او از انس فرزندش با عبادت میگوید؛ از اینکه در خانه هم کنارش میآمد و میخواست نزدیک مادر باشد. همین مهر خانوادگی، در کنار روحیه دینی، تصویری کاملتر از شخصیت شهید مهدی دوستی به دست میدهد.
پدر، از آخرین لحظههای وداع، با حسی آمیخته به شگفتی و یقین یاد میکند: صورتش را به صورتم گذاشتم، دستش به دستم خورد، پسرم بوی بهشت میداد.
مادر نیز میگوید: به ما گفتند که به سربازان سپرده بودن داخل پادگان نروند، میزنند. اما خودشان گفته بودند فوقش شهید میشویم. همین روحیه، همان چیزی است که مادر را به این باور رسانده که بچهام مال این دنیا نبود.

از پناه حرم تا پیام استقامت
یکی دیگر از بخشهای مهم زندگی مهدی، سفر به مشهد پیش از سربازی بود.
پدر میگوید: قبل از رفتن به سربازی، از بسیج او را به مشهد بردند. رضایتنامه دادم و با قطار رفتند. قبل از سربازی به حرم پناهجو شده بود و با شهادت به پناه رضا(ع) برگشت.
این پیوند معنوی با امام رضا(ع)، برای خانواده معنا و تسلایی خاص دارد؛ گویی مهدی پیش از رفتن به میدان خدمت، دل خود را به حرم سپرده بود و پس از شهادت نیز در همان پناه آرام گرفت.
خانواده از نشانههایی هم سخن میگویند که امروز برایشان معنایی روشن یافته است. مادر میگوید: هر بار از رفتن، نقاشی میکشید، اما ما متوجه نمیشدیم.
وی همچنین از خوابهای پس از شهادت مهدی میگوید؛ خوابهایی که در آنها فرزندش را زنده، آرام و حاضر بر سر سفره دیده است. برای این مادر داغدیده، همین رؤیاها مرهمی بر دل سوختهاش شدهاند.

در پایان، پدر شهید با صلابت از پیام فرزندش برای دشمن سخن میگوید؛ پیامی که از جان خانواده شهدا برمیآید.
وی تأکید میکند: دشمن نمیتواند به جایی برسد. از مهدیهای من زیاد است. دشمن هیچ کاری نمیتواند بکند. این جمله، فقط پاسخ یک پدر داغدار نیست؛ بیانیه استقامت ملتی است که هر بار با تقدیم بهترین فرزندانش، ریشههای خود را در خاک این سرزمین عمیقتر کرده است.
امروزشهید مهدی دوستی، دیگر فقط فرزند اصغر دوستی و پری دستوری نیست؛ او به نمادی از جوانان مؤمن، غیرتمند و وطندوستی تبدیل شده که در اوج آرزوهای جوانی، راه ایثار را انتخاب کردند. جوانی که از کار و تلاش و عشق به خانواده تا بندگی خدا و دفاع از وطن، همه را در کنار هم داشت و سرانجام در مکتب سرخ شهادت، نامش را جاودانه کرد.