پیام آذری - شرق /متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
میلاد در مغازه تعمیر کولر ماشین پدرش کار میکرد؛ جوانی که در بعضی عکسهای دسته جمعی هم با دستان سیاه از روغن و کار تعمیراتی، کنار دیگر اعضای خانواده خندهای به صورت دارد. خانوادهای که حالا در نبود او با تجربه رنجی عظیم مواجه شده است.
نسترن فرخه| سیزدهم فروردین آخرین روز از زندگی «میلاد حیدری» بود؛ وقتی موشکهای آمریکا پل B1 کرج را هدف حمله قرار دادند. چند دقیقه قبل از این انفجار، همه خانواده برای روشنکردن آتش مشغول جمعکردن خردهچوبهای انتهای باغ بودند که در یک لحظه با صدای انفجاری مهیب همه جا را دود میگیرد. شدت موج انفجار بهقدری بود که هر کدام به طرفی پرتاب میشوند و جراحت خواهر و داماد خانواده در همان دقایق اول باعث انتقالشان به بیمارستان میشود. اما «میلاد» برای سرکشی به خانهای که نیمی از آن تخریب شده بود، از بیمارستان به محل حادثه بازمیگردد که همان موقع انفجار دوم رخ میدهد. با انفجار دوم، خانه و خودروهای داخل پارکینگ بهطور کامل از بین میرود و اصابت ترکشی در قلب این جوان، او را برای همیشه از خانوادهاش میگیرد. بعد از ساعتها پیگیری خانواده، از گوشی همراه میلاد صدایی ناشناس تماس میگیرد تا برای تحویل جنازه به بهشت سکینه بروند.
میلاد در مغازه تعمیر کولر ماشین پدرش کار میکرد؛ جوانی که در بعضی عکسهای دستهجمعی هم با دستان سیاه از روغن و کار تعمیراتی، کنار دیگر اعضای خانواده خندهای به صورت دارد. خانوادهای که حالا در نبود او، با تجربه رنجی عظیم مواجه شده است.
بازار

با اینکه تعداد افرادی که آن روز برای سیزدهبدر در اطراف رود بیلقان و طبیعت اطرافش کشته شدند، دقیق مشخص نیست، اما طبق اعلام برخی رسانهها بیش از ۹۵ نفر مجروح شدهاند.
تعداد قربانیان بیش از این حرفهاست
«مینا» قبل از بازگوکردن روایت، یک جمله را چند بار تکرار میکند: «من فقط یک برادر داشتم». برادری که در ۳۳سالگی از جمع خانواده آنها کم شد: «من و همسرم یک خانهباغ زیر پل B1 داشتیم. قبل از سکونت در این منطقه، در مورد امنیت آن تحقیق کرده بودیم و همه میگفتند اینجا خیلی امن است. واقعا هم در جنگ ۱۲روزه در امنیت کامل بودیم. مادر، پدر و برادرم در منطقه عظیمیه زندگی میکردند و چون آنجا امن نبود، از آنها خواستم در زمان جنگ با ما زندگی کنند. سیزدهبدر قرار بود همه اقوام در خانه ما جمع شویم. حدود ساعت ۱۲:۳۰ ظهر بود. پدر و مادرم داخل خانه بودند و من، همسرم و برادرم به باغ رفتیم تا برای روشنکردن آتش مقداری چوب جمع کنیم. ناگهان انفجار رخ داد؛ شدت انفجار بهقدری بود که هر کدام از ما به سمتی پرت شدیم و تلاش کردیم فرار کنیم. برای رسیدن به خانه باید حدود ۱۵۰ پله را بالا میرفتیم. در یک لحظه هوا از دود انفجار کاملا سیاه شده بود و حتی نمیتوانستیم نفس بکشیم. هم نگران پدر و مادرم بودیم که داخل خانه بودند و هم آنها نگران ما بودند. خودمان را تا پله آخر رساندیم. پای همسرم بر اثر اصابت ترکش آسیب جدی دید. شانه من هم آسیب دید و چند سنگ به کمرم برخورد کرده بود. همزمان با رسیدن ما، نیروهای امدادی از ارگانهای مختلف آمدند و ما را به بیمارستان منتقل کردند. خانه من نیمهخراب شده بود و حیاط خانهباغ کاملا آسیب دیده بود. وقتی از خانه بیرون آمدیم، صحنههای وحشتناکی دیدیم. تعداد کشتههای آن روز به نظر بسیار بیشتر از عددی است که رسانهها اعلام کردند. مثلا جلوی خانه مردی برای عکاسی آمده بود که ترکش سر از بدنش جدا کرده بود. واقعا این حق مردم نبود که به این شکل قربانی شوند».

میلاد پیدا شد، اما در بهشت سکینه
در همان دقایق انفجار اول و قبل از رسیدن آمبولانس، مردم با ماشینهای شخصی مینا و همسرش را به بیمارستان میرسانند: «ما را به بیمارستان تخت جمشید بردند. با اینکه اعلام شده بود آسیبدیدگان جنگ رایگان درمان میشوند، تمام هزینهها را از ما گرفتند؛ حتی هزینه سرمی که وصل کردند. همسرم به دلیل آسیب شدید پا بستری و عمل شد؛ بخشی از گوشت و استخوان پایش از بین رفته بود».
در زمان انتقال و بستریشدن مجروحان در بیمارستان، میلاد برای سرکشی، به محل حادثه برمیگردد و مینا توضیح میدهد: «بعدا فهمیدیم برادرم به یکی از اقوام گفته بود میخواهد برود و ماشینهایی را که در پارکینگ مانده بودند، جابهجا کند. همان موقع که میلاد میرسد، انفجار دوم رخ میدهد، کل خانه و ماشینها از بین میروند و ترکش به قلب برادر جوانم اصابت میکند. افرادی که همراه میلاد بودند، سالم ماندند، اما برادر من نه، از دستش میدهیم».
مینا برای چند ثانیه از پشت تلفن سکوت میکند و بعد، از ساعتها بیاطلاعی خانواده از میلاد میگوید: «ما اصلا نمیدانستیم او به محل انفجار برگشته است. تا حدود ساعت ۱۰ شب دنبالش میگشتیم. تصور میکردیم تلفنش را دزدیدهاند. بعد از اینکه متوجه ماجرا شدیم، یکی از اقوام توضیح داد که میلاد به او گفته بوده میروم و برمیگردم. ولی ساعتهای اول که دنبالش بودیم از شدت نگرانی چیزی به ما نگفتند».
در همان چند ساعت بیخبری از میلاد پیگیریهای پدرش شروع میشود و مینا توضیح میدهد: «پدرم برای پیداکردن میلاد به بیمارستانهای مختلف رفت و تعداد زیادی جسد را برای شناسایی دید. من مدام با تلفن برادرم و همسرم تماس میگرفتم. هر دو تلفن همراه پیش میلاد بود، اما کسی پاسخ نمیداد. بعد از شش ساعت بیخبری، فردی تلفن را جواب داد و گفت به بهشت سکینه برویم. آنجا بود که فهمیدیم ترکش به قلب برادرم اصابت کرده و جانش را از دست داده است. خلاصه برادرم پیدا شد، اما در بهشت سکینه».

هیچ کمکی برای اسکان ما ندادند
حمله به پل B1 خانه مینا را از او گرفت و داغ برادر را تا همیشه بر دل او و خانوادهاش گذاشت. با صدایی گرفته و آرام میگوید: «آن پل هیچ اهمیتی برای هدف قرار دادن نداشت؛ آن هم در روز طبیعت که مردم زیادی در مسیر جاده چالوس بودند. حتی اگر چیزی روی پل وجود داشت، نباید در آن روز هدف قرار میگرفت. مردم قربانی شدند، مثل برادر من. میلاد فوقالعاده مهربان بود و همه او را به مهربانی و ازخودگذشتگی میشناختند. در مغازه پدرم کار میکرد؛ مغازهای در ابتدای خلجآباد و از این کار تازه صاحب ماشینی شده بود. تصمیم داشت بهزودی ازدواج کند. برادرم تکیهگاه مادر و پدرم بود».
از شرایط این روزهای مادر و پدرش میگوید که سیاهپوش جوانشان شدهاند؛ بازماندگانی که دیگر زندگی برایشان بیمعنا شده است. «مادرم چند بار دستور بستری گرفته است؛ چون میترسند به خودش آسیب بزند. نمیتواند بدون میلاد زندگی کند. فعلا خالههایم مراقب او هستند و دورش را شلوغ نگه داشتهاند. پدرم هم روزهای بسیار سختی را میگذراند و از این غم به معنای واقعی کمرش شکسته است. از طرفی پای همسرم بهشدت آسیب دیده است. بعد از عمل جراحی، دوره طولانی پانسمانهای خانگی را پشت سر گذاشت، اما عفونت بسیار شدیدی داشت و بخش پشت پایش عملا از بین رفته است. الان در حال فیزیوتراپی است. من هم آسیب شانه چپم با فیزیوتراپی در حال درمان است».
برای آنها نه خانهای مانده و نه خودرویی، همه چیز را در سیزدهم فروردینماه از دست دادهاند: «آواره شدهایم، به معنای واقعی آواره شدهایم. حتی یک دست لباس برایم باقی نماند، از فامیلها لباس گرفتم. در تمام این مدت خانه پدرم زندگی میکنیم؛ چون جایی برای ماندن نداریم. حتی کسی به ما پیشنهاد هتل هم نداد و هنوز خسارتی دریافت نکردهایم. گفتند بابت خانه و خودروها خسارت پرداخت میشود. کارشناسان آمدند، عکس و فیلم گرفتند و خانه را غیرقابل سکونت اعلام کردند، اما هر بار که برای پیگیری مراجعه میکنیم، میگویند صندوق مطالبات خالی است و فعلا پولی برای پرداخت نیست. نه مبلغی اعلام کردهاند و نه کمکی برای اسکان دادهاند. ما همه چیزمان را از دست دادیم و نمیدانم تا چه زمان بتوانیم به این شکل زندگی کنیم».