يکشنبه ۱۴ تير ۱۴۰۵

سیاسی

سفری برای آخرین وداع با رهبر شهید؛

روایت خبرنگاران تبریزی که شبانه به تشییع خورشید رفتند

روایت خبرنگاران تبریزی که شبانه به تشییع خورشید رفتند
پیام آذری - تبریز- کاروان رسانه‌ای آذربایجان‌شرقی در شبی بارانی، تبریز را به مقصد پایتخت ترک کرد تا راوی وداع و بیعت مردم دیار اولین‌ها با پیکر مطهر رهبر شهید باشد.
  بزرگنمايي:

پیام آذری - تبریز- کاروان رسانه‌ای آذربایجان‌شرقی در شبی بارانی، تبریز را به مقصد پایتخت ترک کرد تا راوی وداع و بیعت مردم دیار اولین‌ها با پیکر مطهر رهبر شهید باشد.

خبرگزاری مهر، گروه استان ها، زهرا ژرفی مهر: تهران، آغوش گشوده به روی اقیانوس دلدادگی آذربایجان است؛ آنجا که قلم‌ها و دوربین‌ها، به جای ثبت خبر، اشک‌های جاری یک ملت را روایت می‌کنند و خبرنگاران تبریزی، کوله‌باری از امانت‌ها، نذرها و سلام‌های اهالی دیار اولین‌ها را با خود به پایتخت می‌برند.
نیمه‌شب یکشنبه، عقربه‌ها به آرامی خود را به ساعت صفر مرزی وداع نزدیک می‌کنند. تبریز، خفته در سکوتی سنگین و بغض‌آلود، زیر چادر سیاه آسمانی که گویی خود در سوگی بزرگ به چله نشسته، نفس می‌کشد. در آستانه درگاه خانه، ایستاده‌ام؛ جایی که رفتن، آغازگر هجرتی تلخ به سوی پایتخت است. خواهرم با چشمانی بارانی، قرآن به دست، بالای سرم می‌ایستد. عبور از زیر کلام‌الله مجید، این بار با طعم اشک و حسرت همراه است.
با صدایی که از شدت بغض می‌لرزد، می‌گوید: سلام ما را به آقاجان برسان… خیلی دلمان برایش تنگ است. اگر این درد سیاتیک و کمر نبود، پا به پایت می‌آمدم؛ اما از همین‌جا، از همین نیمه‌شب، ختم قرآنی برای آرامش روحش آغاز می‌کنم تا شاید شفیعمان باشد.
اشک در چشمانش حلقه می‌زند، روی به آسمان می‌کند و زمزمه می‌نماید: قوربان اولوم آقا، نئجه نظر گئلدین… الله لعنت السین آمریکا و اسراییل... برادرم نیز از گوشه پذیرایی، مردانه می‌کوشد اشک‌هایش را از نگاه من پنهان کند. در حالی که سر به زیر اندخته تا لرزش چانه‌اش پیدا نشود، با صدایی استوار اما غم‌زده می‌گوید: به آقا بگو من هم سرباز توام… روی من هم حساب کن. مراقب خودت باش.
می‌رود تا در تنهایی خود ببارد و من از پله‌های حیاط سرازیر می‌شوم. هر پله، گامی است به سوی واقعیتی تلخ که هنوز باور کردنش برای اهل ایران دشوار است. سراسر مسیر حیاط تا در خروجی، لبریز از نجواهای قربان‌صدقه خواهرم در فراق رهبر شهید است؛ نجوایی که امروز، ترجیع‌بند تمام خانه‌های این سرزمین است.
شهر دلتنگ است؛ روایت خیابان‌های سوگوار
بیرون از خانه، تاکسی اینترنتی منتظر ایستاده است. سوار می‌شوم و خودرو در شریان‌های تاریک اما بیدار شهر تبریز به حرکت درمی‌آید. شهر، رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است؛ رنگ یتیمی و دلتنگی دارد. از بیلبوردهای بزرگ بزرگراه‌های ورودی تا تابلوهای کوچک محله‌های قدیمی، همه جا آراسته به تصویر امامی است که آذربایجان همواره به عشق او تپیده است. بیش از هر چیز، قاب‌های ماندگار آخرین سخنرانی رهبر شهید در دیدار حماسی مردم آذربایجان چشم‌ها را می‌نوازد. انگار همین دیروز بود که تبریز با تمام وجود پای کلام پرمهرش نشسته بود و اکنون، باید برای وداعی ابدی آماده می‌شد.
راننده که محاسنی سپید دارد و غبار روزگار بر چهره‌اش نشسته، آیینه‌ای از دل توده مردم است. با هر بار عبور از کنار تصاویر رهبر شهید، آهی عمیق از نهادش برمی‌آید. سکوت سنگین داخل خودرو را با صدایی لرزان می‌شکند: دخترم… واقعاً حیف شد. یتیم شدیم. مرد بزرگی را از دست دادیم. اندکی مکث می‌کند، فرمان را محکم‌تر می‌فشارد و ادامه می‌دهد: باید خودم را به اقامه نماز بر پیکر مطهرش برسانم. اگر نروم، این حسرت تا آخر عمر روی دلم سنگینی خواهد کرد. این جملات، نه فقط حرف یک راننده، که مانیفست دل‌های بی‌قراری است که این روزها آرام و قرار ندارند؛ یکی با کاروان رسانه می‌رود و دیگری با خودروی شخصی و اتوبوس، تا در این میعادگاه عشق سهمی داشته باشد.

پیام آذری


تجمع در ارتش شمالی؛ تجدید عهد اصحاب رسانه
ساعت به دوازده شب نزدیک می‌شود. خودرو به خیابان ارتش شمالی می‌رسد؛ میعادگاه اصحاب قلم و رسانه تبریز، جایی که قرار است کاروان خبرنگاران آذربایجان شرقی، سفر خود را به سمت تهران آغاز کند. با پیاده شدن از خودرو، هوای شبانه با سوز عجیبی به صورت می‌خورد، اما سوز دل همکاران رسانه‌ای بسیار داغ‌تر است. همه گویی گم‌شده‌ای دارند؛ چیزی گران‌بها را گم کرده‌اند که در نگاه‌های خسته و نگرانشان موج می‌زند. سلام و احوال‌پرسی‌ها کوتاه و آمیخته با تسلیت است..
در این میان، دیدن همکاران رسانه‌ای، خاطره‌انگیزترین و در عین حال تلخ‌ترین بخش ماجراست. با دیدن خانم‌ها درخشان، علمی و مهدوی، بی‌اختیار به یاد سفر بیست و هشتم بهمن‌ماه سال ۱۴۰۴ می‌افتیم. آن روزها که در اوج شور و شوق رسانه‌ای، برای پوشش دیدار سالانه مردم آذربایجان با رهبر انقلاب راهی شده بودیم. در آغوش هم، بغض‌های فروخورده سر باز می‌کنند و اشک‌ها بر گونه‌ها جاری می‌شوند.
خانم درخشان با چشمانی سرخ از گریه، یادداشت‌های آن روز را مرور می‌کند و خانم علمی از لبخندها و امیدهایی می‌گوید که در آن سفر همراه دلمان بود. خانم مهدوی نیز زیر لب می‌گوید: کاش این بار هم قلم‌هایمان برای ثبت شور دیدار می‌چرخید، نه برای از داغ ابدی نوشتن، مقایسه آن روز پرنشاط با این شب تاریک و غم‌بار، دل هر نویسنده‌ای را به درد می‌آورد. با این حال، وظیفه زینبی رسانه، ما را به حرکت وامی‌دارد.
هجرت به سوی پایتخت سوگوار
سرانجام وقت حرکت فرا می‌رسد. سوار بر اتوبوس خبرنگاران می‌شویم. خودرو روشن می‌شود و تبریز غرق در ماتم را پشت سر می‌گذاریم. در داخل ماشین، سکوتی سرد و سنگین حاکم است. هر کس در گوشه‌ای خزیده و به پنجره خیره شده است؛ پنجره‌هایی که تاریکی اتوبان تبریز-تهران را قاب گرفته‌اند. اما در این تاریکی، دل‌ها روشن به نوری است که از مهر رهبر شهید ساطع می‌شود.
این سفر، نه فقط یک ماموریت کاری، بلکه یک سلوک معنوی است. ما با خود بار امانت یک کلانشهر را به دوش می‌کشیم. التماس دعاهای همسایگان، اشک‌های خواهر، قول‌های برادر و حسرت‌های راننده سالخورده، همگی توشه‌ راه ما هستند. ما می‌رویم تا چشم بینا و زبان گویای مردمی باشیم که دل‌هایشان زودتر از پیکرهایشان به تهران رسیده است. می‌رویم تا روایتگر حماسه‌ای باشیم که از بطن یک اندوه بزرگ متولد می‌شود. تهران با آغوشی گشوده منتظر ماست تا در کنار میلیون‌ها دلداده دیگر، زیباترین و باشکوه‌ترین وداع تاریخ را به تصویر بکشیم. راه طولانی است، اما شوق وصال برای آخرین دیدار، خستگی را بی‌معنا می‌کند. رهبر شهیدم، قلم‌های ما تا آخرین نفس، راهت و عظمتت را فریاد خواهند زد.


نظرات شما