دوشنبه ۱۵ تير ۱۴۰۵

سیاسی

آخرین قامت نماز؛ حکایت سوزان امتی که یتیم شد

آخرین قامت نماز؛ حکایت سوزان امتی که یتیم شد
پیام آذری - تبریز- تهران امروز نه سوگوار، که به دریایی از حماسه و بیعت بدل شد؛ روزی که تاریخ، وداع میلیونی امت با پیکر رهبر شهید را بر شانه‌های میدان آزادی حک کرد.
  بزرگنمايي:

پیام آذری - خبرگزاری مهر، گروه استان ها، زهرا ژرفی مهر: تهران امروز نفس نمی‌کشید؛ می‌تپید. پایتخت نه یک شهر با دیوارهای سنگی و خیابان‌های شلوغ، که قلب تپنده‌ای بود در سینه‌ی داغ‌دیده‌ی فلات ایران شده بود. خورشید سوزان و بی‌رحم، گویی مأمور شده بود تا عیار عشق مردمی را بسنجد که برای وداع با پدر امت، سراسیمه به خیابان‌ها سرازیر شده بودند. اما این هرم آتشین، در برابر سوز درون سینه‌ها ناچیز می‌نمود. امروز تهران عاشورای دیگری را به چشم خود دید؛ روزی که مرزهای حق و باطل در غبار اندوه و اشک شسته شد و همگان بر حقانیت و خلوص مسیر رهبر شهید خویش شهادت دادند. در کوچه پس کوچه‌های منتهی به مسیر تشییع، هنوز عطر محرم جاری بود؛ کتیبه‌های سیاه، طنین یا حسین (ع) و پرچم‌هایی که در باد تکان می‌خوردند، گواهی می‌دادند که این ملت، پیوند میان کربلا و انقلاب را در جان خویش حک کرده است. این گزارش، روایتی خط به خط از ثانیه‌های حماسه، از ازدحام درون زمین تا بی‌قراری در پهنه‌ی میدان آزادی است.

پیام آذری


تلاقی ایمان در اعماق زمین؛ روایت ایستگاه طرشت
متروی تهران این‌بار نه یک وسیله‌ی حمل‌ونقل عمومی، که معبری مقدس برای تلاقی ایمان‌ها بود. قطارها گویی شریان‌هایی بودند که خون غیرت و محبت را از دورترین نقاط شهر به قلب پایتخت پمپاژ می‌کردند. سیل جمعیت آن‌چنان متراکم، خروشان و سنگین بود که حرکت نفس‌گیر می‌نمود. با هر زحمتی که بود، خودمان را به ایستگاه طرشت رساندیم؛ جایی که فضا لبریز از نفس‌های گرم و چشم‌های سرخ بود.
در آن غوغای صلوات‌ها و ضجه‌های فروخورده، در گوشه‌ای از ایستگاه، چشمم به یکی از خبرنگاران افتاد. او غرق در صفحه‌ی کوچک گوشی‌اش بود و فیلم‌های تشییع پیکر آقا را تماشا می‌کرد. نگاه به قاب کوچک گوشی او که پیکر مطهر و غرق در گل پدر امت را نشان می‌داد، بندی از دلم را پاره کرد. بی‌اختیار و بی‌آنکه بدانم چه می‌کنم، خم شدم و بوسه‌ای بر قاب آن گوشی زدم؛ بوسه‌ای که در حقیقت روی جگر سوخته‌ام و تصویر آن پیکر ملکوتی نشست. اشک در چشمان خبرنگار و مسافران اطراف حلقه زد. مترو با تمام شلوغی‌اش در آن لحظه برای من در سکوتی عمیق فرو رفت. این آغاز راهی بود که باید تا بی‌نهایت پیاده طی می‌شد. از پله‌های ایستگاه طرشت بالا آمدیم و پا به کارزار آفتاب گذاشتیم.

پیام آذری


گام‌های خستگی‌ناپذیر در هرم آفتاب و عبور از زیرگذر
وقتی پا به روی زمین گذاشتیم، تیغ آفتاب به صورت سایش می‌کشید. گرما سوزان بود؛ آن‌قدر سوزان که گویی هوا هم مذاب شده بود. اما هیچ‌کس قدمی به عقب برنمی‌داشت. در طول مسیر، آثار جنگ و حماسه و مقاومت ملی دیده می‌شد؛ دیوارهای نقش‌بسته از تصاویر شهدا، نمادهایی از استقامت این خاک و مردمی که چهره‌هایشان آفتاب‌سوخته اما اراده‌شان پولادین بود.
در میانه‌ی راه، مسیر به یک زیرگذر منتهی شد. عبور از زیرگذر در آن حجم از جمعیت و در آن هوای دم‌کرده، مانند آزمونی سخت بود. نفس‌ها به شماره افتاده بود، اما شوق وصال مانع از هرگونه تعلل و سستی می‌شد. بدون هیچ‌گونه اغماز و سستی، تنها با این فکر پیش می‌رفتیم که باید خود را به آغوش این اقیانوس برسانیم. پدر امت با خانواده‌اش، منتظر فرزندان خویش بود؛ ملتی که بی‌هیچ قید و شرطی، فارغ از جناح‌بندی‌ها و بازی‌های سیاسی، او را از عمق جان دوست داشتند. عشق به رهبر شهید، امروز زبان مشترک تمام کسانی بود که در این مسیر گام برمی‌داشتند. هنوز محرم است و در کوچه‌ای که به سمت تشییع می‌رویم، کتیبه‌های مشکی و پرچم‌های روضه خودنمایی می‌کنند.

پیام آذری


بیرقی که ارادت را به تهران آورد؛ گفت‌وگو با خانم درخشان
در میانه‌ی مسیر، شلوغی و هیاهو به اوج خود رسیده بود. در همین اثنا، خبرنگار خبرگزاری مهر در حال گفتگو با زنی بود که توجه همه را به خود جلب می‌کرد. او خانم درخشان بود؛ زنی مخلص که پرچم بزرگ ارادتش را از فرسنگ‌ها دورتر به دوش کشیده و خود را به پایتخت رسانده بود تا در این وداع تاریخی شریک باشد.
خبرنگار مهر میکروفون را مقابل او گرفت و پرسید: خواهر گرامی، در این گرمای طاقت‌فرسا و سوزان، چه چیز شما را با این پرچم به اینجا کشانده است؟
خانم درخشان در حالی که چادرش را روی سر محکم می‌کرد و چشمانش از اشک برق می‌زد، گفت: این پرچم، بیرق عشق و عهد ما با شهیدان است. من این پرچم را با تمام وجودم به تهران آوردم تا بگویم ما تا آخرین نفس پشتیبان این نظام و رهبری هستیم. آقای شهید ما، خورشید این ملت بود. دلتنگ لبخند آقای شهیدم هستم. الان همه‌اش می‌خواهم آقا بیاید. آسمان ایران بی تو بدون خورشید شده است... تهران امروز عاشورای دیگری است. درست آن زمانی است که حق و باطل از هم جدا شده‌اند و همه میدانند که حق الان رهبر شهید حضرت آیت الله سید علی حسینی خامنه ای است.
مردم دور او حلقه زده بودند و با هر جمله‌اش اشک می‌ریختند و تکبیر می‌گفتند. او راست می‌گفت؛ آسمان دل‌های ما بی‌تاب خورشیدی بود که دیگر تابش ظاهری‌اش را از ما دریغ کرده بود.

پیام آذری


طنین بال‌ها در آسمان انتظار؛ در جستجوی خورشید
هرچه به میدان آزادی نزدیک‌تر می‌شدیم، فضا حماسی‌تر می‌شد. آسمان تهران کم‌کم میزبان پرنده‌های آهنین شد. صدای چرخ‌بال‌ها (هلیکوپترها) در فضا پیچید و نگاه‌ها را به سمت آسمان بلند کرد. معلوم بود که به قرار دیدار با خورشید و رهبرمان نزدیک می‌شویم. دلم پر می‌کشید. با تمام وجود در تکاپو بودیم، اما در عین حال، هراس و نگرانی عجیبی از لحظه‌ی جدایی و رفتن او جانمان را می‌خورد. با خود می‌گفتم: کاش برگردد... بابا جون برگرد... این زمزمه‌ی قلبی هزاران فرزندی بود که امروز در سوگ پدر نشسته بودند.
در بخشی از راه، عظمت جمعیت راه را بکلی بند آورده بود. رفتن بسیار سخت و ناممکن به نظر می‌رسید. ناچار شدیم برای عبور، از بالای بلندی‌ها و تپه‌های حاشیه‌ای مسیر به عنوان یک میانبر استفاده کنیم تا خود را به میدان برسانیم. مسیر ناهموار و دشوار بود، اما عشق به پدر، سخت‌ترین‌ها را ممکن و هموار ساخت.

پیام آذری


صحرای محشر در میدان آزادی و تجلی صفوف عشق
سرانجام، پیکر مطهر پدر همراه با خانواده‌ی بزرگش وارد میدان آزادی شد. لحظه‌ی ورود پیکرها، لحظه‌ی انفجار بغض‌های چندین ساعته بود. میدان آزادی از شدت فریادها و گریه‌ها فرو ریخت و یکپارچه به خروش آمد. ازدحام جمعیت به حدی بالا گرفت که موج انسان‌ها ما را کمی به سمت دیگر میدان راند.
در آن گوشه از میدان، غوغایی دیگر برپا بود؛ صحنه‌ای که شبیه‌ترین تصویر به صحرای محشر بود. پیرمردی روحانی سجاده‌اش را پهن کرد و مهیای نماز شد. در چشم‌برهم‌زدنی، مردم دور او صف بستند و نماز جماعتی باشکوه شکل گرفت. پیرمرد نمازش را تمام کرد و رفت؛ اما صف‌ها تکان نخورد چون مردم فوج فوج می آمدند، آخوند دیگری آمد و قامت بست و مجدداً مردم صفوف نماز را بستند و اقتدا کردند. این تکرار متصل نماز و نیایش در میان آن کارزار غم، نشانه‌ای روشن از هویت ملتی بود که در سخت‌ترین طوفان‌ها، محراب و سجاده را رها نمی‌کند.

پیام آذری


زمزمه‌های دلدادگی؛ گفت‌وگوی خبرنگار مهر با مردم در میدان
خبرنگار مهر در ادامه‌ی این حماسه‌ی حضور، به سراغ دیگر زائران این وداع سرخ رفت تا صدای آن‌ها را منعکس کند.

پیام آذری


گفت‌وگوی اول، مردی با شال عزا
در این شلوغی بی‌پایان و گرمای سوزان، چه چیز باعث شد تا اینجا خود را برسانید، ما بی‌هیچ قید و شرطی او را دوست داریم. او خادم واقعی ما بود. آمدیم بگوییم مسیرش ادامه دارد. امروز حق و باطل از هم جدا شده است. هر کسی که ذره‌ای انصاف داشته باشد، حقانیت این چهره‌های مظلوم و خدمتگزار را در این دریای جمعیت می‌بیند.

پیام آذری


گفت‌وگوی دوم، دختری جوان با عکسی از رهبر شهید
احساستان از این وداع چیست، دل پر می‌کشد برای لبخندهای پدرانه‌اش، نگران فردای بدون او هستیم، اما می‌دانیم که علم بر زمین نمی‌ماند. این صحرای محشری که در میدان آزادی به پا شده، جواب تمام دشمنان است. ما تا ابد پای کار این نظام ایستاده‌ایم.
فرجام، وصال ابدی در تاریخ یک ملت
مراسم تشییع به پایان رسید، اما حقیقت ابد، در دل تاریخ ایران ثبت شد. تهران امروز شهادت داد که پیوند امت و امامت گسستنی نیست. پیکر مطهر پدر رفت، تا در ادامه خود را به قم، سپس آغوش گرم نجف و کربلا و سپس امام رضای (ع) جان، نیز برساند اما راهش، یادش و لبخندهای آرامش‌بخشش به عنوان خورشیدی بی‌غروب بر آسمان این کشور باقی خواهد ماند. امروز آغاز راهی جدید بود؛ راهی که با خون پاک شهیدان خدمت آبیاری شد تا درخت انقلاب بارورتر از همیشه به سوی افق‌های روشن حرکت کند.

پیام آذری



نظرات شما