سه شنبه ۲۴ شهريور ۱۴۰۵

سیاسی

سرمقاله آرمان امروز/ سه دهه بعد؛ از صلح لیبرال تا بازگشت ژئوپلیتیک

سرمقاله آرمان امروز/ سه دهه بعد؛ از صلح لیبرال تا بازگشت ژئوپلیتیک
پیام آذری - آرمان امروز/ «سه دهه بعد؛ از صلح لیبرال تا بازگشت ژئوپلیتیک» عنوان سرمقاله در روزنامه آرمان امروز به قلم علیرضا توانا است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید: ...
  بزرگنمايي:

پیام آذری - آرمان امروز / «سه دهه بعد؛ از صلح لیبرال تا بازگشت ژئوپلیتیک» عنوان سرمقاله در روزنامه آرمان امروز به قلم علیرضا توانا است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ را نمی‌توان صرفاً پایان یک کشور یا شکست یک نظام سیاسی دانست. این اتفاق پایان یکی از مهم‌ترین دوره‌های تاریخ روابط بین‌الملل و آغاز مرحله‌ای تازه در دیپلماسی جهانی بود. با فروپاشی شوروی، نظام دوقطبی که نزدیک به نیم قرن بر رقابت میان واشنگتن و مسکو استوار بود، از میان رفت و جهان برای مدتی در موقعیتی قرار گرفت که بسیاری آن را آغاز عصر همکاری، چندجانبه‌گرایی و گسترش نظم لیبرال می‌دانستند. اما سه دهه بعد، بازگشت رقابت قدرت‌های بزرگ و برجسته‌شدن دوباره ژئوپلیتیک نشان داد که پایان جنگ سرد به معنای پایان رقابت بر سر قدرت و نفوذ نبوده است.برای فهم این تحول، باید ابتدا به خود شوروی بازگشت؛ کشوری که در اوج قدرت، یکی از دو ابرقدرت جهان بود. شوروی ارتشی عظیم، زرادخانه هسته‌ای گسترده و شبکه‌ای از متحدان و شرکای سیاسی در نقاط مختلف جهان داشت. دستگاه دیپلماسی شوروی نیز یکی از قدرتمندترین دستگاه‌های دیپلماتیک جهان بود. مسکو در سازمان ملل نقش مهمی داشت، در بحران‌های بین‌المللی مداخله سیاسی می‌کرد و در کشورهای آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین و اروپای شرقی نفوذ گسترده‌ای داشت.اما قدرت خارجی همیشه انعکاس دقیقی از وضعیت داخلی یک کشور نیست. شوروی در خارج قدرتمند بود اما در داخل با مشکلاتی روبه‌رو شده بود که به‌تدریج توان آن را فرسوده می‌کرد. اقتصاد با کاهش رشد و بهره‌وری مواجه بود، ساختار اداری ناکارآمد شده بود و هزینه‌های مسابقه تسلیحاتی و جنگ افغانستان فشار زیادی بر منابع کشور وارد می‌کرد. با این حال، شاید مهم‌تر از مشکلات اقتصادی، شکاف میان حکومت و جامعه بود.نظام شوروی برای دهه‌ها توانسته بود مخالفان را کنترل و فضای سیاسی را محدود کند. اما کنترل سیاسی الزاماً به معنای رضایت اجتماعی نیست. هنگامی که جامعه امکان بیان آزادانه نارضایتی‌های خود را نداشته باشد، ممکن است حکومت تصور کند که بحران وجود ندارد، در حالی که نارضایتی تنها از سطح جامعه به لایه‌های پنهان‌تر منتقل شده است. به همین دلیل، یکی از درس‌های مهم شوروی این است که سکوت جامعه همیشه نشانه ثبات نیست.با روی کار آمدن میخائیل گورباچف در سال ۱۹۸۵، تلاش برای اصلاح این وضعیت آغاز شد. گورباچف قصد نداشت اتحاد شوروی را منحل کند؛ هدف او نوسازی و حفظ نظام از طریق اصلاحات اقتصادی و سیاسی بود. سیاست‌های پرسترویکا و گلاسنوست قرار بود اقتصاد را کارآمدتر و فضای سیاسی را بازتر کنند. اما همین اصلاحات باعث شد مشکلاتی که سال‌ها زیر سطح سیاست رسمی پنهان مانده بودند، آشکار شوند.وقتی امکان صحبت بیشتر شد، جامعه شروع به پرسیدن سؤال‌های بیشتری کرد. چرا اقتصاد ناکارآمد است؟ چرا فساد وجود دارد؟ چرا برخی مسائل تاریخی سال‌ها پنهان شده‌اند؟ چرا جمهوری‌های مختلف باید همچنان از تصمیمات مرکز پیروی کنند؟ و مهم‌تر از همه، آیا ساختار موجود واقعاً نماینده خواسته‌های مردم است؟
در اینجا سیاست داخلی و دیپلماسی خارجی شوروی به یکدیگر پیوند خوردند. گورباچف در برابر غرب نیز سیاستی متفاوت در پیش گرفت. او تلاش کرد تنش با آمریکا را کاهش دهد، مذاکرات کنترل تسلیحات را پیش ببرد و از هزینه‌های رقابت دائمی با غرب بکاهد. کاهش حضور نظامی شوروی در اروپای شرقی و عدم مداخله گسترده برای حفظ حکومت‌های کمونیستی، یکی از نشانه‌های مهم این تغییر بود.این سیاست از منظر دیپلماسی، نقطه عطفی بود. شوروی به این نتیجه رسیده بود که ادامه تقابل پرهزینه با غرب دیگر امکان‌پذیر نیست. مذاکره و کاهش تنش می‌توانست منابع بیشتری برای اصلاحات داخلی فراهم کند. اما مشکل اینجا بود که دیپلماسی خارجی نمی‌توانست بحران داخلی را به‌تنهایی حل کند. شوروی در حالی در حال تغییر سیاست خارجی خود بود که در داخل، شکاف‌های سیاسی و اجتماعی و ملی در حال افزایش بود.در جمهوری‌های مختلف شوروی نیز مطالبات استقلال‌طلبانه قدرت گرفت. کشورهای بالتیک، قفقاز و اوکراین و دیگر جمهوری‌ها بیش از گذشته بر حق تعیین سرنوشت خود تأکید کردند. هنگامی که اقتدار مرکز تضعیف شد، این مطالبات دیگر به‌سادگی قابل کنترل نبودند. بحران اقتصادی، بحران سیاسی و بحران هویتی به یکدیگر متصل شدند و در نهایت ساختاری را که برای دهه‌ها پایدار به نظر می‌رسید، از درون فرسوده کردند.فروپاشی شوروی نشان داد که قدرت نظامی و دیپلماتیک، بدون پشتوانه اجتماعی و اقتصادی، نمی‌تواند به‌تنهایی ضامن بقای یک نظام سیاسی باشد. یک کشور ممکن است سلاح هسته‌ای، ارتش قدرتمند و جایگاه ممتاز در سازمان‌های بین‌المللی داشته باشد، اما اگر میان حکومت و جامعه شکاف عمیقی ایجاد شود، قدرت خارجی نمی‌تواند برای همیشه ضعف داخلی را جبران کند.پس از فروپاشی شوروی، جهان وارد مرحله‌ای تازه شد.
آمریکا به قدرت مسلط تبدیل شد و برای مدتی تصور غالب این بود که جهان به سمت گسترش دموکراسی، اقتصاد بازار و همکاری بین‌المللی حرکت خواهد کرد. دیپلماسی چندجانبه و نهادهای بین‌المللی اهمیت بیشتری پیدا کردند و بسیاری امیدوار بودند که منطق جنگ سرد برای همیشه کنار گذاشته شده باشد.اما این دوره چندان پایدار نماند. جنگ‌های بالکان، بحران‌های خاورمیانه، گسترش ناتو، ظهور چین و بازگشت روسیه به سیاست قدرت نشان داد که ژئوپلیتیک همچنان زنده است. امروز نیز رقابت آمریکا و چین، جنگ روسیه و اوکراین و افزایش نقش قدرت‌های منطقه‌ای، نشانه‌های بازگشت رقابت ژئوپلیتیک هستند.در این شرایط، دیپلماسی نیز معنای گسترده‌تری پیدا کرده است. دیپلماسی امروز تنها مذاکره میان سفیران و وزارتخانه‌های خارجه نیست. انرژی، فناوری، تجارت، تحریم، مسیرهای ترانزیتی، امنیت غذایی و حتی فضای سایبری به بخشی از ابزارهای دیپلماسی و رقابت کشورها تبدیل شده‌اند. کشورها تلاش می‌کنند نه فقط از طریق قدرت نظامی، بلکه با ایجاد ائتلاف، میانجیگری، توافق‌های اقتصادی و نفوذ سیاسی، جایگاه خود را در نظم جدید جهانی تثبیت کنند.با این حال، درسی که از فروپاشی شوروی می‌توان گرفت، تنها به سیاست خارجی مربوط نمی‌شود. شاید مهم‌ترین درس آن، اهمیت رابطه حکومت و جامعه باشد. دیپلماسی خارجی زمانی قدرتمند است که دولت از پشتوانه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی برخوردار باشد. کشوری که در داخل با بحران اعتماد مواجه است، حتی اگر در خارج قدرت نظامی قابل‌توجهی داشته باشد، در بلندمدت برای حفظ نفوذ خود با مشکل روبه‌رو خواهد شد.حکومت‌ها ممکن است تصور کنند که با محدودکردن اعتراض، کنترل رسانه‌ها یا نادیده‌گرفتن مطالبات اجتماعی، ثبات را حفظ کرده‌اند. اما تاریخ شوروی نشان می‌دهد که حذف صدای جامعه الزاماً به معنای حذف نارضایتی نیست. گاهی نارضایتی فقط انباشته می‌شود تا در لحظه‌ای که بحران اقتصادی یا سیاسی فرا می‌رسد، خود را با شدت بیشتری نشان دهد.از این منظر، فروپاشی شوروی فقط داستان پایان یک ابرقدرت نیست؛ داستان نظامی است که دیر متوجه شد میان «کنترل جامعه» و «همراه‌کردن جامعه» تفاوت بزرگی وجود دارد. دیپلماسی نیز از همین قاعده پیروی می‌کند. گفت‌وگو فقط زمانی مؤثر است که دو طرف واقعاً به شنیدن یکدیگر باور داشته باشند؛ چه این گفت‌وگو میان دو دولت باشد و چه میان حکومت و جامعه.سه دهه پس از شوروی، جهان بار دیگر درگیر رقابت قدرت‌ها شده است. رؤیای نظم جهانیِ پس از جنگ سرد جای خود را به جهانی پیچیده‌تر و چندلایه‌تر داده است؛ جهانی که در آن قدرت نظامی، اقتصاد، فناوری و دیپلماسی هم‌زمان در تعیین جایگاه کشورها نقش دارند. اما در پس این رقابت بزرگ ژئوپلیتیک، یک حقیقت ساده همچنان پابرجاست که هیچ کشوری صرفاً با قدرت خارجی پایدار نمی‌ماند.


نظرات شما