پیام آذری - تبریز- سولماز ایمانی در یک صبح خونین، همسر و دو پسرش را به آسمان سپرد. او حالا با دلی داغدار، از مقاومت و جانفدایی برای وطن میگوید.
خبرگزاری مهر، گروه استان ها، زهرا ژرفی مهر: در سحرگاهی که بمبها سقف آرزوهای «سولماز ایمانی» را بر سرش آوار کردند، او نهتنها همسر و دو فرزند دلبندش، که تمام جهان آرام خویش را در کام خاک دید.
اما در آن لحظات دهشتناک، آنجا که منطق دنیوی از فروپاشی سخن میگوید، وی با قلبی که اکنون به صبر زینبی گره خورده است، روایتی از عشقی بلندتر از ویرانی را آغاز کرد؛ روایتی که گواهی میدهد وطن نه در کالبد خاک، که در ایمان استوار مادرانی است که زیر سنگینی داغ، قامت همتشان خم نمیشود و در پویش «جانفدا»، معنای تازهای از ایستادگی را مشق میکنند.
خانهای که تا دیروز، با طنین خندههای دو کودک و تکیهگاه استوار یک پدر، نبض زندگی میزد، اکنون در سکوتی سنگین نفس میکشد؛ سکوتی که از هر گوشهاش عطر داغ و غبار آوار برمیخیزد.
سولماز ایمانی، مادری که جنگ، همسر، سرپناه و دو جگرگوشهاش، ماهان و ماهور را از او ستاند، امروز نه با زبان گله و اندوه، که با قامت ایستادهی صبر سخن میگوید؛ از خانهای که در دم اذان صبح زیر باران آتش فرو ریخت، از پسرانی که در مکتب ادب و مهربانی بالیدند و از ایمانی که پس از عمیقترین زخم زندگی، چون ریشهای در دل ویرانیها، در جان او دوانده شده است.

خانهای که با مهر روشن بود
سولماز ایمانی در گفتوگو با خبرنگار مهر، با صدایی که بهسختی از لایههای سنگین اندوه عبور میکند، از روزهای پیش و پس از آن حمله میگوید؛ از خانهای که بوی زندگی میداد و از لحظهای که همهچیز در چشمبرهمزدنی، زیر آوار ماند. روایت وی، فقط روایت یک خانواده نیست؛ شرح نسلی است که جنگ را نه در کتابها، که در آشپزخانه خانهاش، در اتاق خواب فرزندانش و در خاطره صبحگاهی یک اذان ناتمام لمس کرده است.
سولماز ایمانی از خانهای میگوید که در آن، ذکر و نماز غریبه نبود؛ خانهای که گرمایش را تنها از دیوار و سقف نمیگرفت، بلکه از حضور حبیب، همسری که به تعبیر او «ستون و محور خانواده» بود، جان میگرفت.
وی با یادآوری همسرش میگوید: مردی بود که نه فقط امور خانواده، بلکه دلها را نیز به هم پیوند میزد؛ با درایت، محبت و نظم، فضایی ساخته بود که بچهها در آن، بندگی، آرامش و رسیدگی به دیگران را میآموختند.
حبیب برای این خانه، فقط یک همسر نبود؛ معمار آرامش بود. کسی که حضورش باعث میشد فرزندان، جهان را امنتر ببینند و مادر، فراغ بالی برای مهر ورزیدن داشته باشد. اکنون اما از آن معماری، تنها خاطرهای مانده است در ذهن زنی که هر بار نام او را میبرد، انگار تکهای از جانش را از دل خاک برمیدارد.
وقتی خانم ایمانی از ماهان سخن میگوید، لحنش تغییر میکند؛ انگار مادر از دل خاکستر، به تماشای روشنترین تصویر زندگیاش برمیگردد.
ماهان، به گفته وی، از همان کودکی با ادب و مهربانیاش شناخته میشد؛ کودکی که هر کس میدید، از صفای باطن و آرامشش میگفت. معلمان، همکلاسیها و اطرافیان، همگی ردپای همان نجابت را در رفتار او دیده بودند؛ نشانههایی از بزرگی که گویی از سالهای نخست زندگی در وجودش پیدا بود.
مادر میگوید: ماهان هرچه میخواست، بیپیرایه و کودکانه میگفت: پیتزا، بازی، یا هر خواسته دیگری و او، مثل هر مادر دیگری که دلش برای شادی فرزندش میتپد، همان لحظه فراهمش میکرد. این جملهها سادهاند، اما در دل خود، جهان یک مادر را پنهان کردهاند؛ جهانی که در آن، خواستههای کوچک یک کودک، به بزرگترین دغدغه روز تبدیل میشود.
حالا اما آن خواستههای ساده، در حافظه مادر به خاطرهای شیرین و غمبار بدل شدهاند. خاطرهای از پسربچهای که دیگر نیست، اما حضورش هنوز در خانه جریان دارد؛ در دیوارها، در ساکتترین گوشهها و در نگاه مادری که میگوید کاش بود تا زیر پایش را ببوسد.
ماهور و ماهان؛ دو برادر، دو دل وابسته
در روایت خانم ایمانی، ماهان و ماهور تنها دو برادر نبودند؛ دو جان بههمپیوسته بودند که جداییشان ممکن نبود.
وی میگوید این دو، نه فقط برادر، بلکه دلبسته و وابسته به یکدیگر بودند؛ همراهیشان چنان عمیق بود که حالا نیز، پس از شهادت، دلپارههای مادر در کنار هم جاودانه شدهاند.
این تصویر، تصویری آشنا برای هر خانهای است که در آن فرزند، فقط فرزند نیست؛ رفیق، همبازی، همدل و همنفس است و وقتی چنین پیوندی ناگهان قطع میشود، داغ آن تنها بر دل مادر نمینشیند، بلکه در تمام خانه میچرخد. با این حال، سولماز از شکوه مسیر فرزندانش سخن میگوید؛ از اینکه فراقشان سنگین است، اما معنا و راهی که پیمودهاند، برای او تسلاست.
اذان صبحی که خانه را فرو ریخت
خانم ایمانی میگوید: درست در اذان صبح بود که خانهاش را زدند. آن سحر، ساعتی بود که باید خانهها بوی دعا میدادند، اما برای این خانواده، بوی خاک و دود و ویرانی آورد. در همان لحظه، سقف زندگی او فروریخت و همهچیز زیر آوار ماند.
اما روایت وی در همینجا متوقف نمیشود.وی از آن لحظه به بعد، نه فقط زنی داغدار، که شاهدی زنده بر بیرحمی جنگ شد. زنی که در کنار خاکستر خانهاش ایستاده و لحظهلحظه انفجار را در ذهن مرور میکند، بیآنکه صدایش بلرزد. این استواری، نه از بیدردی، که از ریشههای عمیق ایمان میآید؛ از جایی که انسان، با همه زخمها، هنوز میتواند بگوید، جانم فدای ایران.
سولماز ایمانی در گفتوگو با مهر، بارها از صبر سخن میگوید؛ از اینکه پیشتر هنگام خواندن قرآن، انگار هنوز معنای برخی آیات را بهتمامی درنمییافت، اما اکنون، پس از شهادت جگرگوشههایش، طعم صبر را بهگونهای دیگر چشیده است. این جمله، شاید یکی از عمیقترین بخشهای روایت اوست؛ جایی که رنج، او را از پا نینداخته، بلکه به فهمی تازه از ایمان رسانده است.
وی میگوید: هر بار که قرآن میخوانده، خداوند چیزی را به او یاد میداده، اما آن روزها زمان فهمش نرسیده بود. اکنون اما صبر، نه یک واژه، که تجربه زیسته اوست. از دل همین تجربه است که مادری داغدار، به زنی مقاوم تبدیل میشود؛ زنی که خشمش را به کسی آوار نمیکند، بلکه در میان خاکستر خانهاش میایستد تا بگوید این سرزمین با زخم خم نمیشود.
پویش جانفدا؛ وطن، فقط خاک نیست
خانم ایمانی میگوید: خانوادهاش همگی در پویش «جانفدا» ثبتنام کردهاند. این جمله، بعد دیگری به روایت او میدهد؛ بعدی که از سوگ شخصی عبور میکند و به مسئولیت جمعی میرسد.
وی به یاد میآورد: حتی یک بار همسایهای گفته بود، ما زنان مگر چه کاری میتوانیم انجام دهیم؟ و وی پاسخ داده بود، زنان نیز میروند و از پشت جبهه، با پختوپز و پشتیبانی، این میدان را زنده نگه میدارند.
در نگاه وی، جنگ فقط در خط مقدم رخ نمیدهد. خانهها، آشپزخانهها، دلها و باورها نیز جبههاند. زنانی که ایستادگی را به فرزندانشان میآموزند، خود نیز بخشی از مقاومتاند. از این منظر، سولماز ایمانی صرفاً مادری داغدار نیست؛ او راوی مقاومتی است که از دل زندگی روزمره برخاسته و در بحرانیترین لحظات، خود را نشان داده است.
شاید مهمترین جمله در روایت این مادر، آنجاست که میگوید: اگر همه ما شهید شویم، باز یک ذره از این خاک را به کسی نمیدهیم. این جمله، نه شعار است و نه اغراق؛ خلاصهای است از جهانبینی زنی که همهچیزش را از دست داده، اما باورش را نه، وی وطن را چیزی فراتر از مرز و نقشه میبیند؛ وطن برایش، پیوند خاطره، ایمان، خون، خانه و آینده است.
از همینجاست که روایتش از سطح یک خبر فراتر میرود و به متن تاریخ نزدیک میشود. تاریخی که در آن، مادران این خاک، بارها در برابر ویرانی ایستادهاند و هر بار، از دل سوگ، معنایی تازه برای حیات ساختهاند.
سولماز ایمانی، زنی است که جنگ از وی گرفته، اما از او نتوانسته ایستادگی را بگیرد. وی امروز روی ویرانههای خانهاش قدم میزند، نام حبیب را در دل تکرار میکند، ماهان و ماهور را در خاطر میپروراند و با اینکه داغی سنگین بر دل دارد، هنوز از ایمان، صبر و وطن سخن میگوید
روایت ایشان یادآور این حقیقت تلخ و روشن است؛ جنگ، پیش از آنکه ساختمانها را ویران کند، خانههای دل را میشکند؛ اما همین دلهای شکسته، گاهی به ستونهایی بدل میشوند که تاریخ بر شانه آنها میایستد. سولماز ایمانی از همین ستونهاست؛ مادری که از میان آوار بلند شد تا به ما یادآوری کند که عشق به وطن، در دشوارترین لحظهها معنا پیدا میکند و صبر، گاهی نام دیگر ایمان است.
