چهارشنبه ۱۰ تير ۱۴۰۵

مقالات

سرمقاله فرهیختگان/ سپر ایران و پایان رؤیای «اول تو بکش»

سرمقاله فرهیختگان/ سپر ایران و پایان رؤیای «اول تو بکش»
پیام آذری - فرهیختگان / «سپر ایران و پایان رؤیای «اول تو بکش»» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم سید علی موسوی که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید: در ساعات ...
  بزرگنمايي:

پیام آذری - فرهیختگان / «سپر ایران و پایان رؤیای «اول تو بکش»» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم سید علی موسوی که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:
در ساعات پایانی ماه مه و آغاز ژوئن ۲۰۲۶، خاورمیانه شاهد یک چرخش دیپلماتیک بی‌سابقه بود. ایالات متحده و جمهوری اسلامی ایران پس از ماه‌ها درگیری مستقیم نظامی که از عملیات «خشم حماسی» (Epic Fury) در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شده بود، بر سر یک تفاهم‌نامه موقت با ضرب‌الاجل شصت‌روزه در اقامتگاه بورگن‌اشتوک کرانه دریاچه لوسرن سوئیس به توافق رسیدند. این توافق که با میانجی‌گری قطر و پاکستان صورت گرفت، شامل بند‌هایی درباره تأسیس «سلول تعارض‌زدایی» (Deconfliction Cell) برای لبنان، خط ارتباطی ویژه تنگه هرمز، صندوق بازسازی ۳۰۰ میلیارد دلاری ایران و تمدید آتش‌بس لبنان بود. بااین‌حال، تنها چند روز پس از امضای این تفاهم‌نامه، بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل در سخنرانی خود در کنفرانس Jewish News Syndicate» JNS» در ۲۱ ژوئن ۲۰۲۶، رسماً دکترین نوین امنیتی خود را با عنوان «Kill Them First» (اول تو بکش) اعلام کرد و اعلام داشت که عملیات ارتش اسرائیل در ایران «دکترین امنیتی اسرائیل را تغییر داده است: ما آغازگر هستیم، ما حمله می‌کنیم.» این اعلامیه در عمل به معنای استقلال راهبردی تل‌آویو از واشنگتن و پافشاری بر ادامه اشغال جنوب لبنان فراتر از رود لیتانی است. مسئله محوری پژوهش حاضر این است که چگونه دکترین «اول تو بکش» نتانیاهو که قصد دارد با ایجاد یک بحران ساختگی -اعم از دریایی در خلیج‌فارس یا انرژی- توافق لوسرن را برهم بزند، در یک منگنه استراتژیک خفه‌کننده میان سپر پدافندی ایران و چکش اهرم‌های فشار ترامپ گرفتار شده است. هم‌راستایی عینی منافع تهران و واشنگتن در حفظ مهلت شصت‌روزه -متشکل از تثبیت پیروزی ۳۰۰ میلیارد دلاری ایران و نجات اقتصاد آمریکا به همراه احیای ذخایر استراتژیک نفت(SPR)- بقای نتانیاهو در نقض این خط قرمز را عملاً غیرممکن می‌سازد.
مروری بر جنگ ۲۰۲۶ ایران و اسرائیل
درگیری مستقیم نظامی میان ایالات متحده و اسرائیل از یک‌سو و جمهوری اسلامی ایران ازسوی‌دیگر، در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ با عملیات موسوم به «خشم حماسی» آغاز شد. بر اساس تحلیل‌های مؤسسه Observer Research Foundation (ORF)، نخستین حرکات این عملیات نه بمب‌افکن‌های B-2 و نه موشک‌های تاماهاوک، بلکه عملیات جنگ الکترونیک و سایبری بود که طیف الکترومغناطیسی را به‌عنوان یک حوزه اصلی رقابت استراتژیک تثبیت کرد. این جنگ که در ادبیات آکادمیک به‌عنوان نمونه‌ای از «تقابل ناحیه خاکستری» در مقیاس بزرگ توصیف شده، ماه‌ها اقتصاد جهانی انرژی را مختل کرد و تنگه استراتژیک هرمز را به کانون تنش تبدیل نمود. در جریان این جنگ، حدود ۱۴ میلیون بشکه نفت در روز از تولیدکنندگان خلیج‌فارس از دست رفت و آژانس بین‌المللی انرژی هشدار داد آزادسازی ذخایر اضطراری، تنها راهکاری موقت است. در همین حال، جبهه دومی در لبنان گشوده شد؛ جایی که اسرائیل در ۲۴ مارس ۲۰۲۶ اعلام کرد قصد دارد کنترل جنوب لبنان تا رود لیتانی را برای ایجاد «حائل دفاعی» به دست گیرد. این اشغال که به‌سرعت فراتر از لیتانی نیز گسترش یافت، به یک کانون بحران دائمی تبدیل شد و تلاش‌های دیپلماتیک را پیوسته تهدید می‌کرد.
توافق بورگن‌اشتوک (لوسرن) : مؤلفه‌ها و ضرب‌الاجل شصت‌روزه
تفاهم‌نامه بورگن‌اشتوک که با میانجی‌گری قطر و پاکستان و با رهبری تیم مذاکره‌کننده آمریکا به سرپرستی معاون رئیس‌جمهور جی‌دی ونس -به همراه جرد کوشنر و استیو ویتکاف- و تیم ایرانی به سرپرستی محمدباقر قالیباف و سیدعباس عراقچی منعقد شد، یک «یادداشت تفاهم ۱۴ ماده‌ای» (MoU) است که هدف آن پایان‌بخشیدن به خصومت‌ها و ایجاد زیرساخت یک توافق سیاسی گسترده‌تر می‌باشد. نخستین دور مذاکرات سطح بالا پس از ۱۸ ساعت مذاکره پیوسته در 22-21 ژوئن ۲۰۲۶ به نتایج کلیدی زیر منجر شد: نخست، تأسیس «سلول تعارض‌زدایی» مشترک میان آمریکا، ایران و لبنان برای «تضمین پایبندی به پایان عملیات نظامی در لبنان» که در بیانیه مشترک میانجیان اعلام شد. دوم، راه‌اندازی «خط ارتباطی ویژه هرمز» برای تأمین عبور ایمن شناور‌های تجاری از تنگه مورد مناقشه. سوم، تشکیل یک «کمیته عالی سطح» برای ادامه مذاکرات فنی. چهارم، تأیید صندوق بازسازی و توسعه ۳۰۰ میلیارد دلاری ایران که هزینه آن عمدتاً توسط کشور‌های همسایه تأمین می‌شود و نه مالیات‌دهندگان آمریکایی. پنجم، اخذ معافیت‌ها برای صادرات نفت و پتروشیمی ایران، آزادسازی بخشی از دارایی‌های مسدود‌شده و آغاز برنامه بازسازی و توسعه. ضرب‌الاجل شصت‌روزه این توافق، بازه‌ای است که در آن تمامی طرف‌ها متعهد به خودداری از اقدامات تحریک‌آمیز هستند.این مهلت برای واشنگتن فرصت احیای ذخایر استراتژیک نفت (SPR) و آرام‌سازی بازار‌های انرژی و برای تهران فرصت تثبیت دستاورد‌های اقتصادی و سیاسی حاصل از توافق است. همین هم‌راستایی منافع، ضرب‌الاجل شصت‌روزه را به یک «محدودیت سخت» (Hard Constraint) برای هرگونه اقدام خرابکارانه تبدیل می‌کند.
دکترین «Kill Them First»: تحول دکترین امنیتی اسرائیل
دکترین «اول تو بکش» که نتانیاهو آن را در سخنرانی JNS اعلام کرد، نشان‌دهنده یک چرخش بنیادین در دکترین امنیتی اسرائیل از «بازدارندگی واکنشی» به «بازدارندگی پیش‌گیرانه تهاجمی» است. بر اساس گزارش هاآرتس، نتانیاهو اعلام کرد عملیات ارتش اسرائیل در ایران «دکترین امنیتی اسرائیل را تغییر داده است: ما آغازگر هستیم، ما حمله می‌کنیم» و مدعی شد اسرائیل «شرایط سقوط آینده رژیم اسلامی را فراهم کرده است».این دکترین در عمل به معنای کنار گذاشتن اصل «جنگ پیش‌گیرانه در صورت وجود تهدید قریب‌الوقوع» و جایگزینی آن با «حمله پیشگیرانه در صورت تشخیص تهدید بالقوه» است. این تغییر دکترین، مستقیماً با بند‌های توافق بورگن‌اشتوک در تضاد است. بند نخست تفاهم‌نامه بر «توقف تهدیدات» و «سلول تعارض‌زدایی» تأکید دارد، درحالی‌که دکترین «اول تو بکش» دقیقاً بر حق «آغازگر بودن» پافشاری می‌کند. نتانیاهو همچنین تأکید کرد اشغال سرزمین‌های اشغالی در لبنان و سوریه «با وجود توافق آمریکا با ایران» ادامه خواهد یافت. این موضع، عملاً بند اول تفاهم‌نامه را هدف قرار می‌دهد و تلاش برای پاره‌کردن آن از طریق ایجاد یک بحران ساختگی محسوب می‌شود. 
الف. سپر چهار لایه ایران در برابر عملیات خرابکاری و پرچم دروغین
تحلیل راهبردی نشان می‌دهد که خرابکار‌های بالقوه - چه در داخل ائتلاف نتانیاهو و چه در شبکه‌های مرتبط با تل‌آویو- برای نابودی توافق بورگن‌اشتوک، به دنبال ایجاد یک بحران ساختگی دریایی یا انرژی در خلیج‌فارس هستند تا بتوانند تهران را مقصر جلوه دهند و واشنگتن را وادار به بازگشت به موضع تقابل کنند. این سناریو که در ادبیات راهبردی «عملیات پرچم دروغین» نامیده می‌شود، نیازمند سه عنصر است: غافلگیری، انکار و اثرگذاری روانی. آرایش پدافندی ایران به‌گونه‌ای طراحی شده که هر سه عنصر را خنثی کند. این آرایش سه لایه دارد که در ادامه به‌تفصیل بررسی می‌شوند.
1- سپر سایبری زیرساخت‌های انرژی (SCADA)
لایه نخست سپر پدافندی ایران، حفاظت سایبری از سیستم‌های کنترل نظارتی و جمع‌آوری داده (SCADA) زیرساخت‌های حیاتی انرژی است. تجربه تلخ کرم رایانه‌ای استاکس‌نت که در سال ۲۰۰۹ روی تأسیسات هسته‌ای نطنز هدف قرار گرفت و به طور گسترده به یک عملیات مشترک آمریکا-اسرائیل تحت عنوان «Olympic Games» نسبت داده می‌شود، درس‌آموز مهمی برای ایران بود. استاکس‌نت به طور خاص PLC‌ها (کنترل‌کننده‌های منطقی برنامه‌پذیر) را هدف قرار می‌داد که فرایندهای الکترومکانیکی را خودکار می‌کنند. بر اساس این تجربه، ایران شبکه‌های حیاتی پایانه‌های نفتی را در حالت «Air-gapped» (ایزوله مطلق از اینترنت) قرار داده است. این اقدام به این معناست که شبکه‌های کنترل صنعتی هیچ ارتباط فیزیکی با شبکه‌های عمومی اینترنت ندارند و هرگونه نفوذ سایبری نیازمند دسترسی فیزیکی به تجهیزات است. افزون بر این، ایران با همسایگان خود یک پایش مشترک سایبری راه‌اندازی کرده است که امکان شناسایی زودهنگام بدافزار‌های مخرب - از جمله نسخه‌های پیشرفته استاکس‌نت - را فراهم می‌سازد. اهمیت این لایه در آن است که خرابکار‌ها برای ایجاد یک بحران انرژی ساختگی، نیازمند نفوذ به سیستم‌های SCADA هستند؛ نفوذی که با ایزوله‌سازی مطلق و پایش مشترک منطقه‌ای به‌طورجدی مهار می‌شود. مؤلفه تقویت‌کننده این لایه، تثبیت قابلیت‌های سایبری تلافی‌جویانه ایران است. پس از استاکس‌نت، ایران به یکی از فعال‌ترین بازیگران سایبری در منطقه تبدیل شد و گروه‌های مرتبط با ایران به استثمار PLCها در زیرساخت‌های صنعتی غربی متهم شده‌اند.این قابلیت تلافی‌جویانه، محاسبه هزینه-منفعت هرگونه حمله سایبری به زیرساخت‌های ایران را به‌شدت دشوار می‌کند: هر حمله با خطر پاسخ متقابل هم‌ارز یا شدیدتر همراه است.
2- تغییر دکترین دریایی: از تهاجم به پلیس آبراه و مین‌روبی
لایه دوم سپر پدافندی ایران، تغییر دکترین نیروی دریایی سپاه از تهاجم به «پلیس آبراه و مین‌روبی» است. این تغییر دکترین با درک این واقعیت صورت گرفته که احتمال استفاده تل‌آویو از زیردریایی‌های بدون سرنشین برای تله‌گذاری نفتکش‌ها وجود دارد. اسرائیل پنج زیردریایی کلاس دلفین در اختیار دارد که سه فروند از نوع قدیمی و دو فروند از نوع مدرن با سیستم AIP هستند. این زیردریایی‌ها قادر به شلیک تا ۱۶ اژدر و موشک کروز با برد دست‌کم ۱۵۰۰ کیلومتر هستند. بر اساس تحلیل‌های Small Wars Journal، این قابلیت زیردریایی اسرائیل یک «قدرت خلأ» دریایی ایجاد کرده که تهران باید به آن پاسخ دهد. پاسخ ایران، تغییر ماهیت مأموریت گشت‌های دریایی سپاه از تهاجم به اسکن مداوم بستر دریا و بدنه شناورهاست. این اسکن با تجهیزات سونار پیشرفته و غواصان متخصص انجام می‌شود و هدف آن خنثی‌کردن هرگونه بمب‌گذاری فیزیکی توسط عوامل ثالث - اعم از زیردریایی‌های بدون سرنشین یا غواصان خرابکار- پیش از رسیدن به هدف است. اهمیت این لایه آن است که عنصر «فیزیکی» عملیات پرچم دروغین را هدف قرار می‌دهد: حتی اگر سیگنال‌ها و داده‌های سایبری به طور کامل مهار شوند، یک بمب فیزیکی روی بدنه یک نفتکش می‌تواند بحران ایجاد کند و این لایه پاسخ مستقیم به این تهدید است. مؤلفه تقویت‌کننده این لایه، اعلام رسمی ارتش آمریکا درباره رفع محاصره دریایی بنادر ایران است که در فهرست اخبار توافق بورگن‌اشتوک ذکر شده. این به این معناست که هرگونه اقدام تهاجمی علیه شناور‌های تجاری ایران یا نفتکش‌های در حال عبور از خلیج‌فارس، نه‌تنها با پاسخ ایران، بلکه با مخالفت آمریکا نیز مواجه خواهد شد؛ چراکه چنین اقدامی مستقیماً بند‌های توافق را نقض می‌کند.
3- سلاح دیپلماسی: خط ارتباطی ویژه هرمز
لایه سوم سپر پدافندی ایران، نه یک سیستم نظامی، بلکه یک سازوکار دیپلماتیک است: خط ارتباطی ویژه هرمز. این خط که در بیانیه مشترک بورگن‌اشتوک تأسیس شد، یک «تله پدافندی» است. بر اساس اعلام رسمی، طرفین موافقت کردند مکانیسمی برای پایان‌دادن به نبرد‌ها در لبنان ایجاد کنند و یک خط ارتباطی برای «تضمین عبور ایمن شناور‌های تجاری از تنگه مورد مناقشه» بگشایند. کارکرد راهبردی این خط ارتباطی بسیار فراتر از یک مجرای دیپلماتیک ساده است. اگر رادار‌های ایران هرگونه تحرک ناشناس - مانند سیگنال یک زیردریایی کلاس دلفین اسرائیل در آب‌های خلیج‌فارس- را ثبت کنند، داده‌ها بلافاصله از طریق این خط به سلول عدم برخورد مخابره می‌شوند. این جریان اطلاعات سه‌ویژه است که عنصر «غافلگیری» و «انکار» را از خرابکار‌ها می‌گیرد: دیگر امکان انجام یک عملیات پنهان و سپس انکار آن وجود ندارد؛ چراکه داده‌های راداری ایران در زمان واقعی با سلول عدم برخورد به اشتراک گذاشته می‌شود و حضور یک زیردریایی ناشناس به‌سرعت ثبت و گزارش می‌شود. این لایه ازآن‌جهت کلیدی است که ساختار بازی را تغییر می‌دهد. در غیاب این خط ارتباطی، خرابکار‌ها می‌توانستند با انجام یک عملیات پنهان و سپس اعلام آن به‌عنوان «حمله ایران»، یک بحران دیپلماتیک ایجاد کنند. اما با تأسیس این خط، هرگونه حضور ناشناس در آب‌های منطقه به طور خودکار ثبت و بین ایران و آمریکا به اشتراک گذاشته می‌شود. این به این معناست که واشنگتن نمی‌تواند به بهانه «عدم اطلاع» از یک عملیات دروغین علیه ایران موضع بگیرد. این لایه در عمل، حلقه گمشده میان اطلاعات نظامی ایران و فرایند دیپلماتیک را پر می‌کند و شفافیت راهبردی ایجاد می‌نماید.
4- چتر جنگ الکترونیک (EW) بر فراز گذرگاه‌ها
لایه چهارم سپر پدافندی ایران، چتر جنگ الکترونیک (Electronic Warfare) بر فراز گذرگاه‌های حیاتی است. استقرار سیستم‌های قدرتمند جنگ الکترونیک در سواحل جنوبی ایران، یک «گنبد کورکننده» ایجاد کرده که سیگنال‌های ناوبری GPS/GNSS ریزپرنده‌ها (میکرو-پهپاد‌ها) یا قایق‌های انتحاری ناشناس را مختل می‌کند.این اقدام که در ادبیات فنی «فریب‌دهی سیگنال» نامیده می‌شود، باعث می‌شود سامانه ناوبری این پرنده‌ها موقعیت غلط دریافت کند و در نتیجه از مسیر هدف منحرف شوند. شواهد مستند از این لایه به‌وفور در گزارش‌های خبری موجود است. بر اساس گزارش CNBC از ۲۶ مارس ۲۰۲۶، «از آغاز جنگ آمریکا-اسرائیل با ایران در ۲۸ فوریه، تداخل با سرویس‌های مبتنی بر موقعیت در سراسر خلیج‌فارس به‌شدت افزایش یافته است.» گزارش بی‌بی‌سی نیز نشان می‌دهد صد‌ها شناور تجاری در نزدیکی سواحل ایران در موقعیت‌های غلط (گاهی روی خشکی) ظاهر می‌شوند که این نشان‌دهنده فریب‌دهی سیستماتیک GPS است. تحلیل ORF نیز تأیید می‌کند «طیف الکترومغناطیسی به‌عنوان یک حوزه اصلی رقابت استراتژیک تثبیت شده است» و عملیات جنگ الکترونیک، سایبری و برتری اطلاعاتی «به طور عمدی در زیر آستانه درگیری اعلامی انجام می‌شوند.» اهمیت راهبردی این لایه در آن است که دو نوع تهدید را هم‌زمان پوشش می‌دهد: نخست، ریزپرنده‌های انتحاری که در سال‌های اخیر به سلاح محبوب بازیگران غیردولتی تبدیل شده‌اند و با هزینه پایین قابلیت ایجاد آسیب بالا را دارند. دوم، قایق‌های انتحاری که می‌توانند با حمله به نفتکش‌های کلاس بزرگ، بحران انرژی ایجاد کنند. با مختل کردن سیگنال‌های ناوبری این سامانه‌ها، ایران عملاً قابلیت هدف‌گیری دقیق آن‌ها را از بین می‌برد. این لایه در عمل آزادی عمل خرابکار‌های بالقوه را در فاز پایانی عملیات (مسیریابی به‌سوی هدف) به صفر نزدیک می‌کند. جمع‌بندی سپر چهار لایه ایران این است که این آرایش، در عمق و گستردگی، سناریو‌های بحران ساختگی را به طور سیستماتیک خنثی می‌کند. لایه اول (سایبری) جلوی نفوذ به زیرساخت‌ها را می‌گیرد. لایه دوم (دریایی) بمب‌های فیزیکی را خنثی می‌کند. لایه چهارم (جنگ الکترونیک) مسیریابی دقیق را مختل می‌سازد. هیچ‌یک از این لایه‌ها به‌تنهایی کامل نیستند، اما تلفیق آن‌ها یک سپر فوق‌پایدار ایجاد می‌کند که نقض آن نیازمند منابع و هماهنگی بسیار گسترده‌تری است از آنچه نتانیاهو در اختیار دارد.
ب. چکش چهارلایه ترامپ: ابزار‌های قهری واشنگتن برای مهار نتانیاهو
در سوی دیگر معادله، دونالد ترامپ برای جلوگیری از سقوط اقتصاد آمریکا به یک رکود بزرگ و تخلیه کامل ذخایر استراتژیک نفت (SPR)، مجبور است از اهرم‌های خردکننده‌ای که نتانیاهو به‌شدت از آن‌ها می‌ترسد، برای وادارکردن اسرائیل به پذیرش آتش‌بس لبنان استفاده کند. این اهرم‌ها چهار لایه دارند که در ادامه به‌تفصیل بررسی می‌شوند.
1- اهرم لجستیک و تسلیحات
نخستین و قدرتمندترین اهرم ترامپ، کنترل خط لوله لجستیک و تسلیحاتی به اسرائیل است. بر اساس گزارش مؤسسه Quincy، «در دو سال از حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس، دولت آمریکا 21.7 میلیارد دلار کمک نظامی به اسرائیل هزینه کرده است» و این رقم شامل ده‌ها میلیارد دلار توافقات فروش اسلحه برای سال‌های آینده نمی‌شود. مجموع کمک‌های آمریکا به اسرائیل به ۱۷۴ میلیارد دلار (بدون تعدیل تورم) می‌رسد. این رقم گویای آن است که اسرائیل برای ادامه جنگ زمین سوخته در بیروت و لیتانی، به طور ۱۰۰ درصد به خط امداد آمریکا وابسته است. ترامپ در ژانویه ۲۰۲۵ بمب‌های ۲۰۰۰ پوندی را که بایدن متوقف کرده بود، دوباره در دسترس اسرائیل قرار داد و وزارت دفاع آمریکا تأیید کرد «تجهیزات نظامی که قبلاً قطع شده بودند» به اسرائیل تحویل داده شده‌اند. این به معنای آن است که همان اهرمی که ترامپ برای باز کردن آن استفاده کرد، اکنون می‌تواند برای بستن آن نیز به کار رود. ترامپ می‌تواند ارسال بمب‌های سنگین هدایت‌شونده (از جمله بمب‌های ۲۰۰۰ پوندی) و قطعات یدکی جنگنده‌های F-35 را تعلیق کند. گزارش‌ها نشان می‌دهد که «۱۵ درصد از هر F-35 که اسرائیل استفاده می‌کند توسط صنعت بریتانیا تولید می‌شود» و ۴۰۸ لینک در زنجیره تأمین F-35 وجود دارد.این زنجیره پیچیده به معنای آن است که حتی یک تأخیر در یک نقطه می‌تواند کل عملیات را مختل کند.بدون لجستیک آمریکا، ارتش اسرائیل ظرف چند هفته زمین‌گیر می‌شود. این واقعیت در گزارش‌های متعدد تأیید شده است: «نیرو‌های اسرائیل بدون تأمین مالی، تسلیحات و حمایت سیاسی آمریکا نمی‌توانستند آسیبی که به غزه وارد کرده‌اند یا فعالیت‌های نظامی خود را در سراسر منطقه گسترش دهند.» ترامپ با تعلیق حتی موقت این جریان لجستیک، می‌تواند به نتانیاهو پیام روشنی بدهد که ادامه اشغال جنوب لبنان هزینه‌های عملیاتی مستقیمی خواهد داشت.
2- قطع چتر اطلاعاتی و پدافندی سنتکام (CENTCOM)
اهرم دوم ترامپ، کنترل چتر اطلاعاتی و پدافندی فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) است. اسرائیل برای حفظ برتری راهبردی خود در منطقه، به اشتراک‌گذاری داده‌های ماهواره‌ای، رادار‌های پیش‌اخطار و سیستم‌های پدافندی پیشرفته وابسته است. ترامپ می‌تواند به سنتکام دستور دهد اشتراک‌گذاری داده‌های ماهواره‌ای و رادار‌های پیش‌اخطار را با تل‌آویو محدود کند. این اقدام می‌تواند به‌طورجدی توانایی شناسایی پیشگیرانه اسرائیل را در برابر موشک‌های حزب‌الله مختل کند. مؤلفه حیاتی این اهرم، سیستم‌های پدافندی مشترک است. اسرائیل به موشک‌های پدافندی تامیر (مؤلفه گنبد آهنین و سیستم پیکان) برای دفاع در برابر حملات موشکی وابسته است. سیستم پیکان با رادار Green Pine با برد حدود ۵۰۰ کیلومتر کار می‌کند و در عملیات‌های ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ و جنگ ایران-اسرائیل به کار گرفته شده است. تأخیر در تحویل این موشک‌ها و قطعات یدکی، اسرائیل را در برابر «باران موشک‌های دقیق حزب‌الله» بی‌دفاع می‌کند. گزارش Breaking Defense از آوریل ۲۰۲۶ نشان می‌دهد که اسرائیل در حال «افزایش چشمگیر تولید رهگیر‌های پیکان» برای «کمپین در حال تحول» است. اسرائیل کاتس وزیر جنگ اسرائیل، اعلام کرد این افزایش تولید برای «تضمین آزادی عمل ادامه‌دار و استقامت عملیاتی پایدار» ضروری است. این نیاز مبرم به افزایش تولید، خود گواهی بر شکنندگی سیستم پدافندی اسرائیل است: حتی در شرایط عادی، اسرائیل نیازمند افزایش تولید مداوم است، چه برسد به شرایطی که تأمین قطعات یدکی از آمریکا متوقف شود.
3- اهرم دیپلماتیک و حذف وتو
اهرم سوم ترامپ، فشار دیپلماتیک و احتمال حذف چتر وتو در شورای امنیت سازمان ملل است. همان‌طور که جی‌دی ونس اشاره کرد، کاخ سفید در حال «عادی‌سازی و تنزل جایگاه اسرائیل به یک شریک معمولی» است.ونس در اظهارات بی‌سابقه‌ای از کاخ سفید هشدار داد که اسرائیل «نمی‌تواند با کشتن راه‌حل پیدا کند» او افزود «ما یک دولت خراج‌گزار (Vassal State) نمی‌خواهیم و اسرائیل چنین چیزی نیست.» و حتی گفت ترامپ «تنها متحد باقی‌مانده اسرائیل در جهان» است. گزارش ABC استرالیا این اظهارات را «بی‌سابقه» توصیف کرد. 
ترامپ می‌تواند با ابلاغ به نماینده آمریکا در سازمان ملل، چتر حمایتی وتو را بردارد و اسرائیل را در برابر قطعنامه‌های محکومیت -که در زمینه عملیات‌های غزه و لبنان به «نسل‌کشی» نیز توصیف شده‌اند - ر‌ها کند.این اقدام می‌تواند اسرائیل را به یک «کشور مطرود» تبدیل کند. پیش‌زمینه این سناریو تا حدودی فراهم شده است: بریتانیا، کانادا، استرالیا، نیوزیلند و نروژ در ژوئن ۲۰۲۵ تحریم‌هایی علیه ایتامار بن‌گویر (وزیر امنیت ملی) و بزالل اسموتریچ (وزیر مالیه) به دلیل «تحریک خشونت افراطی و نقض جدی حقوق بشر فلسطینیان» اعمال کردند. با اینکه مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، این تحریم‌ها را نقد کرد، همین که ائتلاف پنج‌جانبه کشور‌های غربی وزرای دولت اسرائیل را تحریم کرده‌اند، نشان‌دهنده یک چرخش مهم در جایگاه دیپلماتیک اسرائیل است.نکته راهبردی این است که چتر وتو آمریکا تاکنون مانع اصلی تصویب قطعنامه‌های محکومیت در شورای امنیت بوده است. اگر این چتر برداشته شود، اسرائیل با موجی از قطعنامه‌های بین‌المللی مواجه خواهد شد که می‌تواند به تحریم‌های سازمان ملل، تحقیقات دیوان کیفری بین‌المللی (ICC) و انزوای دیپلماتیک گسترده منجر شود. این سناریو برای نتانیاهو که شخصاً با محکومیت‌های بین‌المللی مواجه است، یک کابوس راهبردی محسوب می‌شود.
4- تحریم‌های مالی خزانه‌داری علیه کابینه تندرو
اهرم چهارم ترامپ، تحریم‌های مالی خزانه‌داری علیه مهره‌های افراطی کابینه نتانیاهو است. ترامپ می‌تواند با فرامین اجرایی، شریان‌های مالی سازمان‌های صهیونیستی افراطی در آمریکا را مسدود کند. تحریم هدفمند مهره‌های افراطی کابینه - مانند بن‌گویر و اسموتریچ- شیرازه دولت ائتلافی نتانیاهو را از درون متلاشی خواهد کرد. دولت ائتلافی نتانیاهو به‌شدت به حمایت بلوک‌های راست افراطی وابسته است و حذف مالی این بلوک‌ها می‌تواند تعادل سیاسی داخلی اسرائیل را به‌هم بریزد. پیش‌زمینه حقوقی این اهرم نیز فراهم است. در دوره بایدن، نامه‌ای مشترک از ۸۸ نماینده مجلس سنای آمریکا و مجلس نمایندگان خواستار اعمال تحریم علیه اسموتریچ و بن‌گویر به دلیل «تحریک خشونت مهاجرنشینان و برانگیختن آشوب در کرانه باختری» شد. این نامه همچنین خواستار تحریم سازمان‌هایی چون Amana و Regavim بود که «خشونت مهاجرنشینان و سلب مالکیت جوامع فلسطینی» را ترویج می‌کنند. این چهارچوب حقوقی موجود، به ترامپ امکان می‌دهد بدون نیاز به قانون‌گذاری جدید، با یک فرمان اجرایی این تحریم‌ها را فعال کند. قدرت این اهرم در آن است که مستقیماً به پایگاه سیاسی نتانیاهو حمله می‌کند. نتانیاهو بدون حمایت احزاب راست افراطی بن‌گویر و اسموتریچ اکثریت پارلمانی خود را از دست می‌دهد. تحریم مالی این رهبران نه‌تنها توان مالی آن‌ها را محدود می‌کند، بلکه آن‌ها را به یک بعد سیاسی-حقوقی تبدیل می‌کند که می‌تواند در دادگاه‌های بین‌المللی تعقیب شوند. این فشار مضاعف می‌تواند به فروپاشی دولت ائتلافی نتانیاهو و در نتیجه، تغییر دولت در اسرائیل منجر شود.
ج. منگنه استراتژیک و دیالکتیک شصت‌روزه
1- هم‌راستایی منافع تهران-واشنگتن در حفظ مهلت
تحلیل راهبردی نشان می‌دهد که در شصت روز آینده، هم‌راستایی عینی منافع تهران و واشنگتن در حفظ مهلت بورگن‌اشتوک، عامل تعیین‌کننده خواهد بود. این هم‌راستایی نه از یک اتحاد راهبردی سرچشمه می‌گیرد، بلکه از محاسبات هزینه-منفعت مستقل دو طرف نشئت می‌گیرد که در یک نقطه خاص به هم می‌رسند. برای تهران، توافق بورگن‌اشتوک یک پیروزی راهبردی است که پس از سال‌ها تحت‌فشار اقتصادی، دستاورد‌های ملموسی به همراه دارد: صندوق بازسازی ۳۰۰ میلیارد دلاری، معافیت‌های صادرات نفت، آزادسازی دارایی‌های مسدودشده و پایان محاصره دریایی بنادر. برای واشنگتن، توافق به معنای نجات اقتصاد از خطر رکود بزرگ و احیای ذخایر استراتژیک نفت است. این هم‌راستایی منافع، یک «اتحاد تاکتیکی ضمنی» ایجاد کرده است که در آن هیچ‌یک از طرفین نیازی به اعلام رسمی همکاری ندارند، اما هر دو در عمل به حفظ همان ساختار توافق علاقه‌مند هستند. این همان سازوکاری است که در ادبیات راهبردی به «هم‌زیستی مسالمت‌آمیز منافع متقاطع» معروف است. در این حالت، حتی دشمنی تاریخی میان دو طرف نمی‌تواند مانع از همکاری ضمنی آن‌ها در یک نقطه خاص شود.
2- محاسبات اقتصادی ترامپ: Great Depression و SPR
برای درک عمق محاسبات اقتصادی ترامپ، باید به وضعیت ذخایر استراتژیک نفت (SPR) توجه کرد. بر اساس داده‌های وزارت انرژی آمریکا، SPR تا ۱۲ ژوئن ۲۰۲۶ به 340.3 میلیون بشکه کاهش یافته بود؛ پایین‌ترین سطح از تابستان ۱۹۸۳. این رقم در مقایسه با کاهش هفتگی ۹ میلیون‌بشکه‌ای، گویای سرعت بالای تخلیه ذخایر است. دولت ترامپ در مارس ۲۰۲۶ اعلام کرده بود ۱۷۲ میلیون بشکه از این ذخایر را طی ۱۲۰ روز آزاد خواهد کرد. در همین حال، نیل چاپمن، معاون ارشد اکسون‌موبیل، در کنفرانس ۲۸ مه ۲۰۲۶ هشدار داد که «ما به سطوح بی‌سابقه موجودی نزدیک می‌شویم.» این وضعیت به معنای آن است که ترامپ اگر بخواهد از سقوط اقتصاد آمریکا به یک «رکود بزرگ» جلوگیری کند، باید بازار‌های انرژی را آرام کند و این تنها با حفظ توافق بورگن‌اشتوک امکان‌پذیر است. گزارش رویترز نشان می‌دهد که شرکت‌ها پس از پایان جنگ ایران توافق کرده‌اند ۴۰ میلیون بشکه به SPR اضافه کنند؛ «بدون هزینه برای مالیات‌دهنده.» این محاسبه اقتصادی، ترامپ را به یک بازیگر به‌شدت علاقه‌مند به حفظ توافق تبدیل کرده است. هرگونه برهم‌خوردن توافق -چه از سوی خرابکار‌ها و چه از سوی نتانیاهو- مستقیماً به اقتصاد آمریکا ضربه می‌زند. اهمیت راهبردی این نکته در آن است که ترامپ را به یک بازدارنده قوی علیه نتانیاهو تبدیل می‌کند. نتانیاهو می‌داند که هرگونه اقدام او برای نقض توافق، نه‌تنها با واکنش ایران، بلکه با واکنش خشمگین واشنگتن مواجه خواهد شد؛ واشنگتنی که اکنون اقتصاد خود را در گروی حفظ توافق می‌بیند. این همان چیزی است که در چهارچوب نظری منگنه استراتژیک، «فشار مضاعف» نامیده می‌شود: فشار از دو جهت هم‌زمان که آزادی عمل راهبردی را به‌شدت محدود می‌کند.
3- تثبیت پیروزی ۳۰۰ میلیارد دلاری ایران
در سوی دیگر، تثبیت پیروزی ۳۰۰ میلیارد دلاری ایران (که در منابع غربی به ۳۰۰ میلیارد دلار و در برخی منابع آمریکایی به ۳۲۴ میلیارد دلار اشاره شده) برای تهران یک اولویت راهبردی محسوب می‌شود. بر اساس گزارش فوربز، «ایران به ۳۰۰ میلیارد دلار صندوق بازسازی دسترسی خواهد یافت اگر به تعهدات خود در توافق صلح پایبند باشد.» ترامپ و ونس هر دو تأکید کردند این صندوق توسط مالیات‌دهندگان آمریکایی تأمین نخواهد شد. نماینده مارسی کاپتور در فیس‌بوک خود اشاره کرد که این «۳۰۰ میلیارد دلار پولی نیست که ما از آن‌ها گرفته‌ایم؛ این مجموعه بسیار کمتر است. این یک صندوق بازسازی است که ظاهراً توسط کشور‌های همسایه پرداخت می‌شود.» برای ایران، این صندوق نه‌تنها یک دستاورد اقتصادی، بلکه یک تأیید بین‌المللی بر جایگاه منطقه‌ای ایران است. صندوقی که توسط کشور‌های همسایه تأمین می‌شود، به معنای پذیرش منطقه‌ای از نقش محوری ایران است. افزون بر این، معافیت‌های صادرات نفت و پتروشیمی، آزادسازی دارایی‌های مسدودشده و پایان محاصره دریایی بنادر، مجموعه‌ای از دستاورد‌ها را تشکیل می‌دهند که تهران را به یک ذی‌نفع اصلی حفظ توافق تبدیل می‌کند. هرگونه نقض توافق، این دستاورد‌ها را به خطر می‌اندازد.
4- سناریوسازی شکست دکترین نتانیاهو
با تلفیق تحلیل‌های بخش‌های پیشین، می‌توان سناریوی شکست دکترین «اول تو بکش» نتانیاهو را به این صورت ترسیم کرد: اگر نتانیاهو برای نقض بند نخست توافق بورگن‌اشتوک تلاش کند، با سه لایه مقاومت روبه‌رو خواهد شد. لایه نخست، سپر پدافندی ایران است که هرگونه بحران ساختگی را خنثی می‌کند. لایه دوم، چکش اهرم‌های ترامپ است که پیامد‌های اقتصادی و نظامی نقض توافق را به‌شدت تشدید می‌کند. لایه سوم، فشار بین‌المللی است که با تنزل جایگاه دیپلماتیک اسرائیل تشدید می‌شود. در این سناریو، حتی اگر نتانیاهو موفق به ایجاد یک بحران محلی شود، سه سازوکار پیش‌گیری فعال خواهند بود: خط ارتباطی هرمز و سلول عدم برخورد به‌سرعت اطلاعات دقیق را به اشتراک می‌گذارند و نقش «عامل ثالث» را افشا می‌کنند. ترامپ با تعلیق لجستیک نظامی، به‌سرعت هزینه عملیاتی را برای اسرائیل افزایش می‌دهد. همچنین جامعه بین‌المللی با گسترش تحریم‌ها علیه مهره‌های افراطی، فشار سیاسی داخلی را تشدید می‌کند. این سازوکار، در عمل هزینه نقض توافق را به‌مراتب بیش از منفعت آن می‌رسانند. بنابراین، پیش‌بینی راهبردی این است که در شصت روز آینده، دکترین «اول تو بکش» نتانیاهو با «دیوار بتنی» سپر پدافندی تهران و چکش ابزار‌های قهری واشنگتن برخورد خواهد کرد. واشنگتن برای نجات اقتصاد خود و تهران برای تثبیت پیروزی ۳۰۰ میلیارد دلاری‌اش، این مهلت را حفظ خواهند کرد. بقای نتانیاهو در نقض این خط قرمز، نه به دلیل فقدان اراده سیاسی، بلکه به دلیل محدودیت‌های ساختاری منگنه استراتژیک، غیرمحتمل به نظر می‌رسد. این همان نتیجه‌ای است که در ادبیات نظری منگنه استراتژیک پیش‌بینی می‌شود: یک بازیگر ضعیف‌تر هنگامی که با دو بازوی فشار هم‌زمان روبه‌رو می‌شود، آزادی عمل راهبردی محدودی خواهد داشت.
نتیجه‌گیری
این مقاله به تحلیل استراتژیک تقابل سه‌جانبه میان دکترین «اول تو بکش» نتانیاهو، چکش اهرم‌های فشار ترامپ و سپر پدافندی چهار لایه ایران در بازه شصت‌روزه توافق بورگن‌اشتوک پرداخت. یافته‌های پژوهش نشان می‌دهد که اعلام علنی دکترین «Kill Them First» توسط نتانیاهو در اجلاس JNS، در عمل اعلام استقلال راهبردی تل‌آویو از واشنگتن و تلاش برای پاره‌کردن بند نخست تفاهم‌نامه تلقی می‌شود. بااین‌حال، ماشین جنگی نتانیاهو برای برهم‌زدن ضرب‌الاجل شصت‌روزه در یک منگنه استراتژیک خفه‌کننده گرفتار شده است.در سوی نخست منگنه، سپر چهار لایه ایران (سایبری-دریایی-دیپلماتیک-جنگ الکترونیک) سناریو‌های بحران ساختگی و پرچم دروغین را به طور سیستماتیک خنثی می‌کند. لایه اول (Air-gapped SCADA) جلوی نفوذ سایبری به زیرساخت‌های حیاتی را می‌گیرد. لایه دوم (دکترین دریایی پلیس آبراه) بمب‌های فیزیکی را خنثی می‌کند. لایه سوم (خط ارتباطی هرمز) عنصر غافل‌گیری و انکار را حذف می‌کند. لایه چهارم (چتر جنگ الکترونیک) مسیریابی دقیق ریزپرنده‌ها و قایق‌های انتحاری را مختل می‌سازد. این چهار لایه، در تلفیق، یک سپر فوق‌پایدار ایجاد می‌کنند که نقض آن نیازمند منابع گسترده‌تر از آنچه نتانیاهو در اختیار دارد، است. در سوی دوم منگنه، چکش چهارلایه ترامپ (لجستیک-اطلاعاتی-دیپلماتیک-مالی) ابزار قهری کافی برای وادارکردن اسرائیل به پذیرش آتش‌بس لبنان را در اختیار دارد. لایه اول (تعلیق بمب‌های ۲۰۰۰ پوندی و قطعات F-35) توان عملیاتی ارتش اسرائیل را محدود می‌کند. لایه دوم (قطع اشتراک داده‌های سنتکام و تأخیر در تحویل موشک‌های Arrow و تامیر) دفاع موشکی اسرائیل را ضعیف می‌کند. لایه سوم (حذف چتر وتو) جایگاه دیپلماتیک اسرائیل را به یک «کشور مطرود» تبدیل می‌کند. لایه چهارم (تحریم‌های مالی علیه بن‌گویر و اسموتریچ) پایگاه سیاسی داخلی نتانیاهو را متلاشی می‌کند. عامل تعیین‌کننده در این منگنه استراتژیک، منافع تهران و واشنگتن در حفظ مهلت شصت‌روزه است. برای واشنگتن، حفظ توافق به معنای نجات اقتصاد از رکود بزرگ و احیای SPR است که به پایین‌ترین سطح از ۱۹۸۳ رسیده است. برای تهران، حفظ توافق به معنای تثبیت پیروزی ۳۰۰ میلیارد دلاری و دستاورد‌های اقتصادی حاصل از معافیت‌های صادرات نفت و آزادسازی دارایی‌های مسدودشده است. این هم‌راستایی منافع، یک «اتحاد تاکتیکی ضمنی» ایجاد کرده که در آن هیچ‌یک از طرفین نیازی به اعلام رسمی همکاری ندارند، اما هر دو در عمل به حفظ همان ساختار توافق علاقه‌مند هستند. بنابراین، نتیجه‌گیری راهبردی این پژوهش آن است که در شصت روز آینده، دکترین «اول تو بکش» نتانیاهو با دیوار بتنی سپر پدافندی تهران و چکش ابزار‌های قهری واشنگتن برخورد خواهد کرد. واشنگتن برای نجات اقتصاد خود و تهران برای تثبیت پیروزی ۳۰۰ میلیارد دلاری‌اش، این مهلت را حفظ خواهند کرد. بقای نتانیاهو در نقض این خط قرمز، نه به دلیل فقدان اراده سیاسی، بلکه به دلیل محدودیت‌های ساختاری منگنه استراتژیک، غیرمحتمل به نظر می‌رسد. پیامد‌های این تحلیل فراتر از بازه شصت‌روزه است. نخست، این مورد نشان می‌دهد که ساختار قدرت در خاورمیانه در حال تبدیل شدن از یک سیستم تک‌قطبی (با سلطه آمریکا-اسرائیل) به یک سیستم سه‌جانبه (آمریکا-ایران-اسرائیل) است که در آن ایران به‌عنوان یک بازیگر به‌رسمیت‌شناخته‌شده عمل می‌کند. دوم، این مورد نشان‌دهنده اهمیت فزاینده «تقابل ناحیه خاکستری» است:عملیات‌های زیر آستانه درگیری اعلامی که اثرات راهبردی عمیق دارند. سوم، این مورد گواهی بر اهمیت محاسبات اقتصادی در سیاست راهبردی است: SPR و اقتصاد آمریکا به همان اندازه ارتش‌ها در تعیین سرنوشت منازعات راهبردی مؤثرند. برای پژوهش‌های آینده، پیشنهاد می‌شود سه حوزه مورد توجه قرار گیرد:نخست، تحلیل تجربی کارایی واقعی سپر پدافندی چهارلایه ایران با استفاده از داده‌های عملیاتی. دوم، بررسی پیامد‌های بلندمدت صندوق بازسازی ۳۰۰ میلیارد دلاری بر اقتصاد سیاسی منطقه. سوم، مدل‌سازی سناریو‌های پس از پایان بازه شصت‌روزه با تمرکز بر احتمال تبدیل این «اتحاد تاکتیکی ضمنی» به یک ساختار پایدارتر یا فروپاشی آن. این حوزه‌های پژوهشی می‌توانند به درک عمیق‌تر تحولات راهبردی خاورمیانه در دوران پس از جنگ ۲۰۲۶ کمک کنند.


نظرات شما