چهارشنبه ۱۸ شهريور ۱۴۰۵

سیاسی

سووشون سیریک

سووشون سیریک
پیام آذری - فرهیختگان/متن پیش رو در فرهیختگان منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست بعد از حادثه مدرسه «شجره طیبه» میناب، مرتب از مادرش می‌پرسید «مامان ...
  بزرگنمايي:

پیام آذری - فرهیختگان /متن پیش رو در فرهیختگان منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
بعد از حادثه مدرسه «شجره طیبه» میناب، مرتب از مادرش می‌پرسید «مامان شهادت چطوریه؟ یعنی ممکنه من هم شهید بشم؟ شهید چیز خوبیه؟» سه‌شنبه شب هفته پیش همه این اتفاقات با هم افتاد. «امیرمحمد کریمی» شهادت را دید و شهید شد... آن هم در حدود 5 سالگی. شاید قرار بوده امیرمحمد چند روز دیگر دست خواهر و مادرش را بگیرد و با هم به بازار شهر کوهستک در 35 کیلوکتری شهرستان سیریک بروند تا برای رفتن به پیش‌دبستانی، کیف و کفش و مداد و دفتر بخرند.
حوالی 9 و نیم شب سه‌شنبه ۱۰ شهریورماه، بمب‌های AGM-154C-1 شرکت ریتون آمریکا، نگذاشتند امیرمحمد به پیش‌دبستانی برسد؛ نقاشی بکشد و تقدیمش کند به بابا، مامان و یا خواهرش. همه آن نقاشی‌های نکشیده و «بابا» و «مادر»‌های نانوشته‌، آن شب بر سر کوهستک آوار شد؛ درست مثل سقف خانه‌ای که در آن مریم و ضیاءالدین عقدکنانشان را جشن گرفته بودند.
آن شب، میزبانان آماده می‌شدند تا سفره شام را پهن کنند که صدای انفجار آمد. آن‌طور که منابع محلی می‌گویند، ارتش آمریکا ابتدا اسکله صیادی را هدف قرار داد و به یک لنج شخصی هم آسیب زد. کمی جلوتر از آن، دکل مخابراتی همراه اول هدف قرار گرفت و برق شهر هم رفت. دکل مخابرات با مجلس عقدکنان حدود 120 متری فاصله داشت.
با شنیدن صدای اصابت موشک، مجلس زنانه به هم می‌ریزد. خیلی از مهمانان از خانه علی ملاحی، پدر عروس خارج می‌شوند تا ببیند چه خبر است که در همین لحظه، دو موشک به سقف خانه برخورد می‌کند. در آن تاریکی، زن و بچه مردم پا برهنه از خانه بیرون می‌زنند؛ حتی آن‌هایی که ترکش خورده بودند از ترس فقط فرار می‌کنند. یکی از مادر‌ها، با شنیدن صدای انفجار به سمت مجلس جشن می‌دود: «یکی بهم گفت همه بچه‌ها مردند. همه دنبال بچه‌هاشان بودند. اصلاً نمی‌فهمیدند کدام یکی بچه‌شونه. دختر من کلاً صورتش خون آلود بود. بچه‌ها از ترس دویده بودند تو کوچه‌ها و مامان، باباشون رو صدا می‌زدند. خیلی از بچه‌ها زخمی شدند.»
او از امیرمحمد می‌گوید: «اون یکی بچه که 4 ساله بود، یه قسمت سرش نبود... نصف شده بود.»
«کیانا» خواهر امیرمحمد، با برادرش، با موتور به سمت عروسی ‌می‌روند. قبل از اینکه به خانه علی ملاحی برسند، موشک‌های آمریکایی از راه می‌رسند. انفجار موشک کیانا و امیرمحمد را چند متری پرت می‌کند. یک ترکش پهلوی«کیانا» را پاره می‌کند. کیانای 14 ساله، با آن وضعیت، خودش را به برادر می‌رساند؛ اما سر برادرش را که می‌بیند، از حال می‌رود. ویدئو‌هایی هم که از مراسم وداع خانواده با پیکر شهید منتشر شده است، سر امیرمحمد را تا نزدیک چشم‌هایش باندپیچی کرده‌اند.
خبر به پدر و مادر امیرمحمد می‌رسد. مادرش بیشتر برای امیرمحمد دل‌آشوب است. پسردایی‌های مادر امیرمحمد متوجه شهادت کودک می‌شوند ولی به پدر و مادرش چیزی نمی‌گویند: «می‌گفتند کیانا رو بردن بیمارستان، فقط برید پیش کیانا. گفتم بچه‌ام نیست، گم شده امیر محمد. گفتند برید خیالتون راحت باشه، امیرمحمد اینجا نیست. ما رو گول می‌زدند.»
حدود یک ساعت پس از حمله، معاون سیاسی و امنیتی استان هرمزگان، اعلام کرد که دو نفر در حمله به مجلس عروسی به شهادت رسیدند و تعدادی نیز مجروح شدند. کمتر از یک ساعت بعد، شهادت 4 نفر تأیید شد که یکی از آن‌ها پسر بچه‌ای 4 ساله به نام امیرمحمد کریمی بود. محمد ملاحی 16 ساله، کلثوم ملاحی نژندنیا 43 ساله، زرخاتون طاهری 50 ساله، از شهدای دیگر مجلس عقدکنان کوهستک بودند. چندروز بعد، آسیه ملایی نژاد، 22 ساله که بر اثر اصابت موشک آسیب جدی دیده بود نیز به شهادت می‌رسد تا تعداد شهدای کوهستک به 5 نفر برسد.
آن شب فقط کوهستک هدف حمله نبود. برای فهمیدن ابعاد آن شب، باید کمی به عقب برگشت. حوالی ساعت 19:30 رسانه‌ها از شنیده شدن صدای انفجار در بندرعباس خبر دادند. خبر‌ها یکی پس از دیگری از اصابت موشک به نقاطی در خط ساحلی ایران حکایت داشت. چابهار و کنارک، کارخانه پودر ماهی قشم، فرودگاه غیرنظامی جیرفت و اطراف اهواز نیز مورد حمله قرار گرفتند. در جریان این حملات 18 نفر شهید و ۱۰۸ نفر مجروح شدند. از این 108 مجروح، 68 نفرشان کوهستکی بودند.
آن شب یک مقام آمریکایی به آکسیوس گفته بود که تعداد حملات آمریکا به ایران ممکن است به ۱۰۰ مورد برسد. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا هم در میانه همین حملات که تا بامداد ادامه داشت، تهدید کرده بود اگر ایران به این حمله پاسخ دهد، دوباره با ضربه‌ای بسیار سخت‌تر و شدیدتر مواجه خواهد شد.
ایران اما منتظر این تهدیدات نمانده بود و به محض نخستین حمله، پایگاه‌های آمریکایی در منطقه را مورد حمله قرار داد. سپاه، پایگاه‌های آمریکا در اردن و اربیل و ارتش، مراکز تجمع نیرو‌های تروریست آمریکایی در پایگاه شیخ عیسی بحرین را موشک‌باران کردند.
این اولین حمله آمریکایی‌ها به مجلس شادی مردم نیست. آن‌ها در این دست جنایت‌ها، سابقه‌دارند. آن‌ها 24 سال پیش در تابستان 1381 به یک مجلس عروسی در افغانستان حمله کردند و بیش از 100 نفر را به شهادت رساندند. تا پیش از مراسم جشن کوهستک، آمریکایی‌ها 7 عروسی دیگر را در عراق و افغانستان و یمن به خاک و خون کشیده بودند.
این اولین حمله جنایت‌کارانه آن‌ها به کوهستک نبود. 90 روز پیش از آن در بیستم خردادماه، آمریکایی‌ها به دو مخزن آب شرب در شهر کوهستک، حمله کردند و مانع دسترسی بیش از 20 هزار نفر به آب شرب شدند. در این حمله آب ۱۰ روستای بخش بمانی به طور کامل قطع شد.
بلافاصله پس از حمله به مجلس جشن عقدکنان، بی‌وطن‌های ترامپی پای کار آمدند تا چنین القا کنند که اصابت به خانه مسکونی، ناشی از انحراف موشک پدافندی ایران بوده است؛ اما بررسی‌های رسانه‌های غربی نه تنها این موضوع را باطل کرد که حتی احتمال سهوی بودن این حمله را نیز زیر سؤال برد. به عنوان نمونه کارشناسان تسلیحاتی رویترز با بررسی تصاویر و ویدئو‌ها، گفتند که انفجار، به احتمال زیاد ناشی از اصابت مستقیم یک مهمات آمریکایی بوده است، نه برخورد غیرمستقیم یا کمانه کردن مهمات از هدفی دیگر.
«تریور پول»، تحلیلگر سرویس تحقیقات تسلیحاتی نیویورک‌تایمز نیز پس از بررسی‌های خود گفت که بقایای سلاح مشاهده شده در تصاویر پس از حمله، با اجزای یک بمب هدایت شونده مطابقت دارد که توسط فرماندهی مرکزی آمریکا استفاده می‌شود و در زرادخانه نیرو‌های ایرانی موجود نیست.
برای نوشتن از جزئیات این حمله، صبح جمعه راهی بندرعباس و شهرستان سیریک می‌شوم. این دومین باری است که به جنوب می‌روم. 49 روز قبل در 27تیرماه که دشمن آمریکایی، دور جدید حملات در جنوب را آغاز کرده بود، راهی بندرعباس شدم. آن روز‌ها به دلیل تجاوزات دشمن، فرودگاه بندرعباس غیرعملیاتی بود و به همین دلیل ناچار به کرمان رفتم. از بد حادثه چند ساعت پیش از رسیدنم، آمریکا تونل‌ها و مسیر‌های منتهی به بندرعباس را هدف قرار داد تا برای رسیدن به بندر، از کرمان به جیرفت و از آنجا به کهنوج و در نهایت به بندر برسم. گرما و شرجی هوا در آن سفر، حسابی آزاردهنده بود؛ اما این بار، اوضاع بهتر از قبل است.
به محض رسیدن به بندر، به سمت سیریک به راه می‌افتم. نه مانند سیستان و بلوچستان و به ویژه شهرستان سراوان ولی هنوز در جاده ماشین‌های سوخت‌بر پر گاز درحال حرکتتند. می‌گویند که بیشتر این گازوئیل‌ها سهمیه گلخانه‌ها و مراکز پرورش میگو است. یعنی صاحب گلخانه و مزرعه میگو، به جای اینکه از این گازوئیل برای تولید استفاده کند، آن را به چند برابر به این سوخت‌بر‌ها می‌فروشد تا آن‌ها هم با سود هنگفت از مرز‌های ایران خارج کنند.
از جمعه تا دوشنبه، دوبار به کوهستک می‌روم. دوبار از دکل مخابراتی به سمت خانه و از خانه به سمت دکل پیاده حرکت می‌کنم تا فاصله برایم قابل درک باشد. در سخت‌گیرانه‌ترین حالت به نظرم می‌رسد مسافت بیش از 80 متر است. بین دکل و خانه، یک جاده عریض و چندین منزل قرار دارد. آن شب با شنیدن صدای انفجار، سوپرمارکتی روبه‌روی دکل، سریع کرکره مغازه‌اش را پایین می‌کشد. شانس و اقبال با او بود و الا یکی از آن چندین ترکشی که کرکره مغازه‌اش را پاره کرده و یخچالش را از بین برده، می‌توانست خودش را نیز مجروح کند. کمی آن طرف مغازه، منزلی است که چند ترکش انفجار به آن نیز اصابت کرده. یکی از ترکش‌ها، آن‌قدری بزرگ است که رد آن به اندازه یک کف دست کامل است. اگر این ترکش به بدن کسی اصابت می‌کرد، بدن دوتکه می‌شد. یکی از همین ترکش‌ها، امیرمحمد را به شهادت رساند؛ کودکی که حالا من، چند روز بعد، در همان خانه به دنبال نشانه‌های آخرین لحظات زندگی‌اش می‌گشتم.
منزل علی ملاحی که در آن جشن بر پا بود، سوت و کور است. بخشی از مصالح تخریب شده را جمع‌آوری کرده‌اند. سقف یک خانه کاملاً از بین رفته و سوراخی به قطر حدود 2 متر در میانه آن خودنمایی می‌کند. شیشه برخی ساختمان‌های اطراف هم ریخته و تانکر‌های آب و کولر‌ها نیز آسیب دیده‌اند. درِ آشپزخانه را روز یکشنبه باز می‌کنند. دمپایی‌ها و کفش‌های زنان و کودکان را جمع کرده‌اند تا شاید روزی صاحبانشان دنبالشان بیایند. رد خون روی کاشی‌های این اتاق نشان می‌دهد مجروحی اینجا بوده است. یکی از بومیان منطقه می‌گوید: «رد خون برای خانمی است که همین‌جا شهید شد.»
موشک چرا منحرف نشد؟
روز یکشنبه، برخی از قطعات موشکی که جشن را تبدیل به عزا کرده، برای رؤیت خبرنگاران داخلی و خارجی روی زمین چیده شده بودند. روی یک قطعه به سادگی می‌توان نوشته AGM-154C-1 را خواند. روز جمعه که یک مقام دادگستری هرمزگان برای عرض تسلیت به منزل خانواده شهید امیرمحمد کریمی آمده بود، درباره مشخصات همین موشک صحبت می‌کرد. این موشک ۴۸۳ کیلوگرمی، محصول برنامه مشترک نیروی دریایی و نیروی هوایی ایالات متحده آمریکاست.
در ارتش آمریکا از این دست مهمات، چندین نسخه وجود دارد. به عنوان نمونه، یکی از نسخه‌های این سلاح با نام 154c-AGM شناخته می‌شود که می‌تواند تصویر صحنه هدف را با الگوی تصویری از پیش ذخیره‌شده تطبیق دهد تا نقطه اصابت را دقیق شناسایی کند. اما مدل موشکی که آمریکایی‌ها برای مجلس عروسی از آن استفاده کرده‌اند، نسخه پیشرفته‌تر این موشک است. این نسخه علاوه بر قابلیت‌های 154c-AGM این امکان را دارد که حتی پس از شلیک موشک، اطلاعات جدید دریافت کند و هدفش را در جریان پرواز تغییر دهد. این یعنی جنگنده آمریکایی حتی پس از شلیک هم این امکان را داشته است که هدف موشک را تغییر دهد؛ اما با وجود داشتن اطلاعات دقیق، جشن عروسی را برای گرفتن تلفات، مورد اصابت قرار دادند. پرسش اصلی همچنان باقی است که «اگر هدف، دکل مخابراتی بود، چرا مهمات آمریکایی پس از اصابت به دکل، به خانه‌ای اصابت کرد که مراسم عقد در آن برپا بود؟»
پس از حمله به مجلس جشن، جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا در پاسخ به سؤال خبرنگاری درباره حمله به جشن عروسی، ادعا کرد که «در حدی که درباره این حادثه در جریان قرار گرفته، تحقیقات درباره آن ادامه دارد.» ونس ادعا کرد که ایالات متحده هرگز در جنگ غیرنظامیان را هدف قرار نمی‌دهد: «هرگز چنین کاری نخواهیم کرد و هرگز هم نکرده‌ایم.» او البته افزوده که اگر ارتش آمریکا مرتکب اشتباه شود، «از آن درس می‌گیرد» درست مثل حادثه میناب!
دشمن آمریکایی با زدن مجلس عروسی کوهستک همان هدفی را دنبال می‌کرد که نهم اسفند ماه با زدن مدرسه «شجره طیبه». اما مگر در جنایت «شجره طیبه» توانست ما را تسلیم کند که این مسیر را ادامه می‌دهد. این حربه همیشگی دشمن در زمان استیصالش بوده است تا جایی که آوینی شهید در روایت فتحش، هم آن را روایت کرده است: «دشمن با اینکه بار‌ها تجربه کرده است که با آهن نمی‌تواند بر ایمان ما غلبه کند؛ اما چاره‌ای ندارد جز اینکه از همین طریق عمل کند. او می‌خواهد ما را بترساند. خوب این معنا را دریافته است که اگر ما بترسیم، دیگر از ایمانمان کاری ساخته نیست. اما سربازان امام زمان(عج) از هیچ چیز جز گناهان خویش نمی‌ترسند. راست می‌گفت آن برادرِ عزیزی که دیده‌بانی می‌کرد: اگر انسان از مرگ نترسد دیگر دشمن را بر او تسلطی نیست.»
پاسخی در ‌شأن مردم ایران می‌خواهم
در جنوب، دختران و پسران خیلی زود ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند. محمد کریمی، پدر شهید امیر محمد کریمی اما متولد 1354 است و بزرگ‌ترین فرزندش 14 ساله. لابه‌لای خواندن خبر‌ها و مصاحبه‌ها متوجه می‌شوم که او نیز به رسم مردم جنوب زود ازدواج کرده اما به دلایلی صاحب فرزند نمی‌شدند. بعد از حدود 10 سال راز و نیاز و توسل، خداوند سه فرزند به این خانواده عطا کرد. 3 فرزندی که حالا یکی رد ترکش در بدن دارد و دیگری، شهید شده است. از محمد کریمی در همان دقایق کوتاهی که دیدمش پرسیدم چه خواسته‌ای دارد. پاسخش قابل پیش‌بینی بود: «خواسته من به عنوان یک پدر داغدار و یک ایرانی وطن‌دوست این است که نیرو‌های مسلح، پاسخی قاطع و دندان‌شکن و درخور شأن مردم ایران به این جنایت و تجاوز بدهند.»
عصر جمعه به منزل یکی دیگر از شهدای مجلس عقدکنان می‌روم؛ منزل آقای علی طاهری، همسر شهیده کلثوم ملاحی نژندنیا. می‌گویند علی طاهری، رئیس دفتر نماینده شرق هرمزگان در مجلس شورای اسلامی است. منزلش در روستای گهردو بخش بمانی شهرستان سیریک است که طبق آخرین سرشماری 1878 نفر جمعیت دارد. در خیابان اطراف و جلوی در منزل چندین ماشین پارک شده است. رسم اهل سنت - حداقل در سیریک - این است که بعد از فوت یا شهادت فردی، طائفه‌های مختلف برای عرض تسلیت از صبح تا شب و به مدت 3 یا 4 روز به منزل فرد داغدار ‌می‌روند. حجم مهمانان به اندازه‌ای زیاد است که برخی در حیاط خانه‌شان چادر می‌زنند. در منزل علی‌طاهری هم چادر‌ زده‌اند. چادری به مساحت تقریباً 100 متر مربع. وارد چادر می‌شوم. ابتدا و انتهای چادر 2 متر خالی است. بالای مجلس مشخص است که جای بزرگان طائفه‌هاست. اما چیدمان چادر هم به نوعی جالب است. عمود بر بالای مجلس بلوک‌های سفالی چیده‌اند. 3 ردیف بلوک گذاشته‌اند و پشتی به دو طرف آن تکیه داده‌اند. وقتی مجلس پر می‌شود، در واقع 4 ردیف انسان روبه‌روی هم نشسته‌اند.
داخل چادر بین 6 تا 7 کولرگازی گذاشته‌اند تا محیط کاملاً خنک باشد. هر طائفه با چند نفر وارد می‌شود، یک فاتحه می‌فرستد و تسلیت می‌گوید. کمی می‌نشینند و ‌می‌روند. در تمام این 3 یا 4 روز، خانواده متوفی خود را موظف به تأمین غذای مهمانان می‌دانند. البته در مجلس سری که می‌چرخانم، به جز چای، قلیان سنتی جنوبی‌ها هم خودنمایی می‌کند؛ اما به نظر افراد خاصی امکان کشیدن آن را دارند و من از آن دسته نیستم.
کارم در سیریک که به اتمام می‌رسد، عصر یکشنبه راهی میناب می‌شوم... گلزار شهدای میناب. حدود 3 کیلومتر از نقطه‌ای که از ماشین پیاده می‌شوم تا گلزار فاصله است. بخشی از مسیر را پیاده می‌روم؛ اما یک جوان موتورسوار که کوله‌پشتی و ساک دستی‌ام را می‌بیند، نیش‌ترمزی می‌زند و مسیرم را می‌پرسد. متوجه می‌شود که مقصدم گلزار است، سوارم می‌کند. در گلزار، می‌پرسم چقدر می‌شود؟ عینک دودی‌اش را برمی‌دارد و نگاه معناداری به من می‌کند: «این چه حرفیه؟ ما اومدیم با هم یه فاتحه بفرستیم.»
کمی با هم در گلزار و محل تدفین دانش‌آموزان و معلمان مدرسه میناب قدم می‌زنیم. وقتی می‌خواهد برود، شماره‌اش را می‌دهد: «بنویس سید اسداله وحدانی، املاکی میناب. کارت گیر کرد بهم زنگ بزن. البته تو میناب کار کسی گیر نمی‌کنه.» این را می‌گوید و می‌رود.
من می‌مانم و ده‌ها شهید؛ ده‌ها شهید کودکی که انگار همه زل‌زده‌اند و می‌خواهند بپرسند ساعت 11:30 صبح شنبه نهم اسفند کجا بودی و چه می‌کردی؟ بیش از تصویر کوله‌پشتی‌های حک شده روی سنگ‌های قبر، تاریخ‌های تولد و شهادت برایم آزاردهنده است؛ اکثرشان متولد 1394 تا 1397 هستند. چطور می‌شود باور کرد بچه‌هایی در این سن و سال، شهید و شهیده باشند؟ نوشته‌های روی برخی سنگ‌ها را می‌خوانم. بر روی قبر شهیده ستایش علی‌حسینی که حافظ قرآن بوده، نوشته‌اند: «به کدامین گناه؟ شهیده کربلایی ستایش علی‌حسینی دانش‌آموز مدرسه «شجره طیبه» میناب بود که خنده‌هایش را آمریکا و اسرائیل نابود کردند.» آمریکایی‌ها به جز ستایش، خنده‌های 119 دانش‌آموز دیگر را هم برای همیشه نابود کردند. این عدد بسیار بزرگ‌تر از 120 دانش‌آموز و 26 معلم و برخی والدین است. آمریکایی‌ها با هر کودک دانش‌آموز، خنده‌های پدر، مادر، خواهر، برادر و پدر بزرگ و مادر بزرگ‌ها را هم نابود کردند.
حالا در میناب، مادربزرگ‌ها از صبح می‌آیند و بر سر مزار نوه‌هایشان می‌نشینند. دنیا دیگر برایشان خیری ندارد. کمی از غروب هم که می‌گذرد، مادر‌ها و پدر‌ها یک به یک می‌آیند. این صد و نودمین باری است که دارد این اتفاق می‌افتد ولی چاره‌ای مگر هست؟ مگر این داغ را می‌توان فرونشاند؟
کودکان و بزرگسالان ‌می‌روند و می‌آیند. در لابه‌لای این قطعه از بهشت، پیرزنی کنار مزار یکی از دانش‌آموزان نشسته است. با یکی دو کیسه مشمایی. پشت سرش می‌نشینم. متوجه حضورم که می‌شود، دست می‌کند در یکی از کیسه‌ها و بسته‌ای را به من می‌دهد. نگاهی به بسته می‌کنم؛ یک تسبیح، دو خرما و کمی نخودچی و کشمش را دور هم جمع کرده و به زائران می‌دهد. با خوشحالی می‌پذیرم. به سن و سالش نمی‌خورد مادر کودک شهید باشد. نسبتش را می‌پرسم. مادربزرگ شهید احسان سالمی‌نیا است. نمی‌دانم بر سر مزار چه می‌گفت و می‌کرد که تمامی نداشت. در تمام آن 4 ساعتی که آنجا بودم، پیرزن نشسته بود و به هر کسی که آن حوالی بود، یکی از همین بسته‌ها می‌داد.
کمی پایین‌تر از مزار شهید احسان، روی مزار شهیده محیا سالاری، عروسکی گذاشته‌اند. گمانم می‌رود که مادر شهیده این عروسک را گذاشته... ساعتی بعد، دوستی مزار سمت چپ محیا را نشانم می‌دهد: «این هم مزار مادرِ محیاست. به جز محیا و مادرش، برادرش علی هم شهید شدند.»
احتمالاً خیلی از آن‌هایی که یکبار پا در قطعه شهدای مدرسه میناب گذاشته‌اند، مثل من حسابی به حال و روز راننده سرویس مدرسه «شجره طیبه» و یا آن نیروی کادر درمان درمانگاه کنار مدرسه غبطه می‌خورند که مزار یا یادبودشان در میان مظلوم و معصوم‌ترین‌ها جا خوش کرده است.
قطعه شهدای مدرسه «شجره طیبه»، بعد از اذان مغرب و اقامه نماز جماعت، شلوغ‌تر از قبل می‌شود. کمی آن‌سوتر از مزار‌ها، ایستگاه چای صلواتی است؛ چایی با آتش چوب. آتش زیر کتری‌ها که گر می‌گیرد، پدر و مادر شهدا و زائران هم از راه می‌رسند. ساعتی بعد، خودم را از قطعه شهدای مدرسه «شجره طیبه» میناب، بیرون می‌کشم. اینجا اگر چه پر از غم و غصه است اما غم و غصه‌ای هم‌جنس غصه کربلا. غم و غصه‌ای که در آن کرختی و سستی معنا ندارد و برعکس، انسان را برای مبارزه قدرتمندتر می‌کند. این خاصیت خون شهید است؛ حتی اگر شهیدش کودکان 7 یا 8 ساله باشند. اگر تنگه هرمز نشانه اقتدار ماست... اگر در تنگه پایمان را روی گلوی آمریکا گذاشته‌ایم، گلزار شهدای میناب و این بخش مسقف با چمن‌های مصنوعی‌اش، نماد مظلومیت ماست؛ مظلومیتی که با اقتدار ما عجین شده است.
این اقتدار در گوشه‌گوشه جنوب ایران، به چشم می‌خورد. در جنوب چیز‌هایی می‌بینی و می‌شنوی که احتمالا آنها را در رسانه ای نمی خوانی. در یکی از همین روز‌ها، در آسمان با چشم، شلیک یک موشک از نقطه‌ای را مشاهده می‌کنم که باز هم بنابر ملاحظات امنیتی امکان تشریح آن وجود ندارد. نکته مهم اینجاست که در رسانه‌های داخلی و خارجی هیچ خبری درباره شلیک این موشک منتشر نمی‌شود. این یعنی بسیاری از اقدامات نیرو‌های مسلح ایران، رسانه‌ای نمی‌شود و طرف مقابل هم سعی می‌کند از ضرباتی که از این موشک‌ها خورده است، چیزی به رسانه‌ها درز نکند. این موشک‌ها، این روز‌ها به سراغ کشتی‌های متخلفی ‌می‌روند که تلاش دارند از مسیر غیرقانونی جنوب تنگه عبور کنند.
در شهر، موتور‌های کراس بزرگ‌ترین نشانه برای حضور نیرو‌های داوطلب بسیجی است. هزاران نیروی بسیجی ماه‌هاست که از استان‌های مختلف به جنوب آمده‌اند و در سرتاسر خط ساحلی و مناطق عمقی‌تر ایران مستقر شده‌اند تا اگر دشمن آمریکایی قصد ماجراجویی داشت، درس فراموش‌نشدنی‌ای به آن بدهند. بسیاری از این نیرو‌ها در بیابان‌ها مستقرند. یکی از نیرو‌های کادر درمان برایم تعریف می‌کرد که این جوانان برای اینکه در بیابان‌ها از نیش عقرب و مار و... در امان بمانند ناچارند اطراف خود را با موادی بپوشانند که گاهی سلامتشان را به خطر می‌اندازد. این بار هم به دلایل امنیتی، نمی‌توان جزئیات بیشتری در این باره نوشت؛ اما با وجود مشکلاتی که این مواد برای سلامتی این نیرو‌های مدافع ایران به وجود آورده، آن‌ها در آب و هوای شرجی جنوب ایستاده‌اند.
شنیده‌ام که برخی از این نیرو‌های بسیجی از استان مازندران به جنوب ایران آمده‌اند. متحیر می‌مانم که آن‌ها چگونه این گرما و شرجی را آن هم در بیابان‌های جنوب تحمل می‌کنند؟ اما این دلاورمردان تنها مجاهدان خاموش ایران عزیز نیستند. در جنوب شیرزنانی هستند که پا به پای مردان در این جنگ ایستاده‌اند؛ زنانی که بدون هیچ چشمداشتی صبح تا شب مشغول پخت نان و غذا برای رزمندگان ایران هستند. از آنان نیز هیچ ردی نمی‌توانم پیدا کنم. برخی می‌گویند اگر فعالیت این زن‌ها مشخص شود، دشمن بدون لحظه‌ای درنگ، آن نقطه را مورد حمله قرار می‌دهد.


نظرات شما