جمعه ۱۶ مرداد ۱۴۰۵

مقالات

از طرح آناکوندا تا استراتژی مهار ایران

از طرح آناکوندا تا استراتژی مهار ایران
پیام آذری - اعتماد/متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست مجید محمدشریفی| تحلیل سیاست خارجی قدرت‌های بزرگ تنها با مطالعه رویدادهای ...
  بزرگنمايي:

پیام آذری - اعتماد /متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
مجید محمدشریفی| تحلیل سیاست خارجی قدرت‌های بزرگ تنها با مطالعه رویدادهای مقطعی، تصمیم‌های روزمره یا تغییر دولت‌ها امکان‌پذیر نیست. رفتار این قدرت‌ها بر بستری از تجربه تاریخی، ساختارهای قدرت، ظرفیت‌های اقتصادی و سنت‌های استراتژیک شکل می‌گیرد؛ ازاین‌رو تاریخ صرفا روایت گذشته نیست، بلکه حافظه استراتژیک ملت‌هاست. این حافظه به دولت‌ها می‌آموزد چگونه تهدیدها را تعریف کنند، چگونه با رقبا مواجه شوند و چگونه ابزارهای قدرت را در خدمت اهداف بلندمدت به کار گیرند. از همین منظر، اگرچه ابزارهای اعمال قدرت در طول زمان تغییر می‌کنند و ممکن است جنگ مستقیم جای خود را به فشار اقتصادی، محاصره فناورانه یا رقابت شبکه‌ای بدهد، اما منطق بنیادین رفتار قدرت‌های بزرگ تغییر چندانی نمی‌کند. هدف اصلی همچنان حفظ موقعیت برتر، جلوگیری از ظهور رقبای تهدیدکننده و مدیریت محیط پیرامونی است. شناخت سیاست خارجی قدرت‌های بزرگ مستلزم عبور از سطح رخدادها و دستیابی به لایه‌های عمیق‌تر تفکر راهبردی آنهاست.
استراتژی‌ها را نمی‌توان صرفا واکنش‌هایی کوتاه‌مدت به بحران‌ها دانست، بلکه باید آنها را بخشی از یک سنت تاریخی و فکری تلقی کرد که در طول زمان تکامل یافته است. قدرت‌هایی که از چنین حافظه تاریخی برخوردارند، میان تجربه گذشته و تصمیم‌های آینده پیوند برقرار می‌کنند و از تجربه‌های پیشین برای طراحی سیاست‌های جدید بهره می‌گیرند. در مقابل، فقدان نگاه تاریخی می‌تواند به خطاهای استراتژیک بینجامد؛ زیرا اگر سیاست‌های رقیب صرفا به صورت مجموعه‌ای از اقدامات مستقل و بدون پیوند با یک منطق کلان درک شوند، واکنش‌های مقطعی جایگزین طراحی راهبردی خواهند شد. نگاه تاریخی همچنین امکان تمایز میان «تغییر» و «تداوم» را فراهم می‌کند؛ زیرا هرچند ابزارها، فناوری‌ها و محیط بین‌المللی دگرگون می‌شوند، اما اهداف پایدار و محاسبات بنیادین قدرت استمرار می‌یابند.
این چارچوب نظری در تحلیل سیاست خارجی ایالات‌متحده اهمیت ویژه‌ای دارد. بدون شناخت ریشه‌های تاریخی و منطق درونی سیاست خارجی امریکا، تحلیل روابط این کشور با جمهوری اسلامی ایران در سطح رویدادهای روزمره باقی خواهد ماند و از درک سازوکارهای عمیق‌تر رقابت بازخواهد ماند. ضرورت نگاه تاریخی نه از علاقه به گذشته، بلکه از نیاز به فهم حال و پیش‌بینی آینده ناشی می‌شود؛ زیرا تاریخ نشان می‌دهد که قدرت‌ها چگونه می‌اندیشند، چگونه از تجربه‌های خود می‌آموزند و چگونه ابزارهای متنوع را در خدمت اهداف پایدار قرار می‌دهند.
یکی از متغیرها در تحلیل روابط جمهوری اسلامی ایران و ایالات‌متحده آن بوده که فرهنگ سیاسی ایران در بسیاری از موارد بیش از آنکه بر شناخت تاریخی سازوکار قدرت امریکا استوار باشد، بر تجربه انقلاب، حافظه سیاسی و برداشت‌های هویتی از روابط بین‌الملل تکیه کرده است. در نتیجه، رفتار امریکا غالبا در قالب خصومت ذاتی، توطئه یا دشمنی دایمی تفسیر شده و کمتر به عنوان بخشی از یک الگوی تاریخی در رفتار قدرت‌های بزرگ مورد مطالعه قرار گرفته است. از این‌رو، میان «شناخت دشمن» در معنای ایدئولوژیک و «فهم رقیب» در معنای استراتژیک فاصله‌ای جدی ایجاد شده است. درحالی که شناخت استراتژیک نیازمندِ مطالعه تاریخ، ساختارهای تصمیم‌گیری، ظرفیت‌های اقتصادی، سنت‌های نظامی و الگوهای رفتاری بلندمدت یک قدرت است، تحلیل‌های رایج غالبا به تجربه‌های چهار دهه گذشته محدود مانده‌اند.
سیاست امریکا نباید صرفا محصول خصومت با جمهوری اسلامی تلقی شود، بلکه باید آن را در چارچوب الزامات ساختاری نظام بین‌الملل تحلیل کرد. منشا رفتار امریکا را باید در عواملی همچون حفظ موازنه منطقه‌ای، کنترل مسیرهای استراتژیک، مدیریت ظهور قدرت‌های رقیب و صیانت از نظم مطلوب خود جست‌وجو کرد، نه در دشمنی ذاتی با یک نظام سیاسی خاص. ازاین‌رو، تحلیل سیاست امریکا مستلزم انتقال بحث از سطح «دشمنی میان دو نظام سیاسی» به سطح «رقابت میان دو جایگاه متفاوت در نظم قدرت» است. چنین رویکردی اختلافات سیاسی و ایدئولوژیک را انکار نمی‌کند، بلکه آنها را در چارچوب وسیع‌تر رقابت قدرت‌ها تبیین می‌کند.
یکی دیگر از پیامدهای فقدان نگاه تاریخی، بزرگ‌نمایی نقش تغییر دولت‌ها در امریکاست. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که اگرچه دولت‌های مختلف امریکا در شیوه اجرا و تاکتیک‌های سیاست خارجی تفاوت دارند، اما اهداف بنیادین این کشور، ازجمله حفظ برتری ژئوپلیتیکی، حمایت از شبکه متحدان و جلوگیری از ظهور قدرت‌های چالشگر، از تداوم قابل‌توجهی برخوردار بوده است. همچنین تاکید فرهنگ سیاسی جمهوری اسلامی بر مفاهیمی چون استقلال، مقاومت و مقابله با سلطه، هرچند در شکل‌دهی هویت سیاسی نظام نقش مهمی داشته، اما در برخی موارد موجب شده که تحلیل ساختاری قدرت امریکا تحت‌تاثیر روایت‌های هویتی قرار گیرد. بنابراین، یکی از نیازهای اساسی فرهنگ استراتژیک ایران، گذار از شناخت ایدئولوژیک دشمن به شناخت تاریخی و استراتژیک رقیب است؛ زیرا تنها در این صورت می‌توان میان واقعیت‌های قدرت، منافع ملی و الزامات بلندمدت سیاست خارجی پیوند برقرار کرد.
بر این اساس در تبیین چرایی و چگونگی تعیین استراتژی ایالات‌متحده امریکا علیه ایران باید این واقعیت را درنظر داشت که قدرت دریایی امریکا مانند قدرت‌های پیشین، به جای تکیه بر جنگ‌های برق‌آسا و اشغال سرزمین، استراتژی فرسایش تدریجی رقیب را برمی‌گزینند. در این الگو، پیروزی نه در نابودی سریع ارتش دشمن، بلکه در قطع شریان‌های اقتصادی، محدودسازی تجارت، کنترل مسیرهای ارتباطی و افزایش تدریجی هزینه‌های رقابت حاصل می‌شود. قدرت دریایی با بهره‌گیری از زمان، محاصره اقتصادی و شبکه‌های ائتلافی، توان دشمن را به تدریج تحلیل می‌برد.
نخستین نمونه برجسته این منطق، طرح آناکوندا در جنگ داخلی امریکاست. ژنرال وینفیلد اسکات برخلاف طرفداران حمله سریع به جنوب، معتقد بود که باید اقتصاد و توان لجستیکی کنفدراسیون از طریق محاصره بنادر، کنترل رودخانه می‌سی‌سی‌پی و قطع تجارت خارجی به تدریج از کار انداخته شود. مطبوعات آن روزگار این طرح را به مار آناکوندا تشبیه کردند که شکار خود را نه با ضربه‌ای ناگهانی، بلکه با فشاری آرام و مستمر از پا درمی‌آورد. نتیجه جنگ نیز نشان داد که جنوب درحالی شکست خورد که هنوز در برخی جبهه‌ها مقاومت نظامی داشت، اما اقتصاد و منابع آن دیگر توان ادامه جنگ را نداشت. این تجربه، گذار از جنگ مبتنی بر نابودی ارتش دشمن به جنگ مبتنی بر فرسایش توان اقتصادی، سیاسی و لجستیکی را آشکار کرد.
همین منطق پیش‌تر در رقابت بریتانیا و فرانسه ناپلئونی نیز وجود داشت. ناپلئون اگرچه در میدان‌های نبرد زمینی پیروزی‌های چشمگیری به دست آورد، اما نتوانست سرچشمه اصلی قدرت بریتانیا، یعنی دریاها، تجارت جهانی و شبکه مالی آن را از میان ببرد. بریتانیا با اتکا به این مزیت‌ها، پیوسته ائتلاف‌های جدیدی علیه فرانسه ایجاد می‌کرد و منابع مالی و تسلیحاتی لازم را برای احیای دشمنان ناپلئون فراهم می‌ساخت.
از این رو، پیروزی‌های زمینی فرانسه نتوانست به پیروزی راهبردی منجر شود، زیرا عنصر تعیین‌کننده در جنگ، کنترل اقتصاد جهانی و قدرت دریایی بود. تجربه بریتانیا نشان داد که قدرتی که مسیرهای تجارت، منابع مالی و ارتباطات جهانی را کنترل می‌کند، در رقابت‌های طولانی از برتری تعیین‌کننده برخوردار خواهد بود.
در قرن بیستم، همین منطق در قالب نظریه مهار یا سدنفوذ بازسازی شد. پس از جنگ جهانی دوم، ایالات‌متحده به جای جنگ مستقیم با اتحاد شوروی، استراتژی مهار را برگزید. هدف این استراتژی نابودی فوری شوروی نبود، بلکه جلوگیری از گسترش نفوذ آن، محدود کردن دسترسی آن به منابع و وارد کردن آن به رقابتی فرسایشی بود. امریکا با ایجاد شبکه‌ای از اتحادهای نظامی و اقتصادی، از ناتو در اروپا تا پیمان‌های امنیتی در آسیا، حلقه‌ای پیرامون شوروی ایجاد کرد و با تکیه بر برتری اقتصادی، دریایی و فناورانه خود، زمینه فرسایش تدریجی آن را فراهم کرد. درنهایت، اتحاد شوروی نه درنتیجه یک جنگ بزرگ، بلکه بر اثر فشارهای اقتصادی، رقابت فناورانه، هزینه‌های نظامی و ناتوانی در انطباق با شرایط جدید فروپاشید. این تجربه بار دیگر نشان داد که در رقابت میان قدرت‌های بزرگ، محدودسازی تدریجی ظرفیت‌های رقیب می‌تواند کارآمدتر از جنگ مستقیم باشد.
بر پایه این پیشینه تاریخی، سیاست امریکا درقبال جمهوری اسلامی ایران نیز در امتداد همین سنت استراتژیک قابل فهم است. اگر منطق تاریخی قدرت‌های دریایی مبنای تحلیل قرار گیرد، دیگر نمی‌توان سیاست امریکا را صرفا محصول خصومت با جمهوری اسلامی دانست. معیار اصلی رفتار امریکا، جایگاه بازیگران در نظم مطلوب این کشور و میزان تاثیر آنها بر موازنه قدرت است، ازاین‌رو، سیاست امریکا درقبال ایران را باید مجموعه‌ای از اقدامات هماهنگ برای افزایش تدریجی هزینه‌های رفتارهای چالش‌گرانه، محدودسازی ظرفیت‌های تولید قدرت و کاهش توان ایران در تبدیل منابع داخلی به نفوذ منطقه‌ای و بین‌المللی دانست. تحریم‌های اقتصادی، محدودیت‌های مالی، فشارهای فناورانه، انزوای دیپلماتیک، تقویت شبکه متحدان منطقه‌ای و حملات محدود نظامی، سیاست‌هایی مستقل نیستند، بلکه اجزای مکمل یک معماری استراتژیک واحد به شمار می‌روند. عنصر مشترک همه این تجربه‌ها، انباشت تدریجی فشار به جای جست‌وجوی پیروزی سریع است. همان‌گونه که طرح آناکوندا بر قطع شریان‌های حیاتی جنوب استوار بود، بریتانیا بر کنترل تجارت جهانی تکیه داشت و امریکا در جنگ سرد استراتژی مهار را برگزید، درقبال جمهوری اسلامی ایران نیز زمان، اقتصاد، فناوری و شبکه‌های ائتلافی به ابزارهای اصلی قدرت تبدیل شده‌اند. در این چارچوب، صبر استراتژیک به معنای انفعال نیست، بلکه به معنای اجتناب از جنگ فراگیر و واگذاری بخش مهمی از فرسایش به سازوکارهای اقتصادی، سیاسی و تحولات درونی جامعه هدف است. حتی حملات محدود نظامی نیز در این الگو جایگزین سیاست مهار نیستند، بلکه ابزاری برای تکمیل آن و افزایش هزینه‌های امنیتی و روانی رقیب محسوب می‌شوند.
درنهایت، نتیجه اصلی بحث آن است که سیاست امریکا درقبال جمهوری اسلامی ایران را باید در امتداد یک سنت تاریخی در رفتار قدرت‌های دریایی تحلیل کرد؛ سنتی که بر فرسایش به جای فتح، مهار به جای اشغال مستقیم و محدودسازی تدریجی ظرفیت‌های قدرت رقیب استوار است. در این چارچوب، فهم سیاست امریکا مستلزم عبور از تبیین‌های صرفا ایدئولوژیک و توجه به منطق تاریخی، ساختاری و ژئوپلیتیکی رفتار قدرت‌های بزرگ است، زیرا تنها با چنین رویکردی می‌توان پیوند میان رفتارهای ظاهرا پراکنده امریکا را در قالب یک استراتژی منسجم و بلندمدت درک کرد.


نظرات شما